بشستم تختهء هستى سر عالم نمىدارم * دريدم پردهء چونى سر آدم نمىدارم
* * *
[ 208 ] و ها أنا أبدي في اتّحادي مبدئي * و أنهي انتهائي في تواضع رفعتي
[ 209 ] جلت في تجلّيها الوجود لناظري * ففي كلّ مرئيّ أراها برؤيتي
چون رحال ذوق و طلب را در سواد اعظم اطلاق كمالى ختمى فروگرفت و در سفر از مطمورهء حصار تعيّنات ، به هيچ مرحله بازنماند و هيچ مرتبه دامن همّت او نگرفت ، هرآينه او را مىسزد كه در عين اتّحاد ، از تفرقهء مبدأ و معاد خبر كند ؛ « 1 » « كاسرار مى مغانه رندان دانند » .
رندى بايد ز شهرها تاختهاى * بنياد وجود خود برانداختهاى
زين گرم روى سوختهاى ساختهاى * اندر نَدَبى هر دو جهان باختهاى
و لهذا مىگويد : اينك به حكم فرمودهء
وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
اظهار مبدأ خويش در عين « 2 » اتّحاد ، و اخبار از انتهاى خود مىكنم در اين نشأت كه با نهايت تنزّل و تذلّل ، غايت علوّ و عظمت دارد .
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش * به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهى
[ 209 ] پيدا كرد در تجلّى خويش ، حضرت ابانت شعار معشوقى ، آفتاب انارت آيات وجود را بر ناظر من ، تا من به ديدهء خود « در هر چه نظر كردم پيدا رخ او ديدم » .
و كيف يصبح عنه الطّرف محتجبا * و حسنها في جميع الخلق يلقاني
حاصل آنكه چون خورشيد جمشيد ابّهت عشق ، خيمهء طلوع را بر صحراى وجود زدن گرفت و به صياقل اشعّهء اظهار ، زنگ ظلمت عدم را از مراياى مرئيّات بزدود ، در هر ذرّهاى خود را به خود نمود تا در همهء « 3 » مرئيّات به رؤيت خود مرئى شود ؛ و چون مجلاى اين ظهور و اظهار ، ديدهء عاشق است ، هرآينه هم به ديدهء او ديده شود .
كاوّل چو به خود نمود خود را * انسان شد و نام خود بشر كرد
* * *
هامش
( 1 ) . فر : + مصرع .
( 2 ) . ال : مقام .
( 3 ) . نا : همه .