نشده جز بيان موارد صدورش و كمال مجالى ظهورش در واحد حقيقى نيز همين سبيل دانند .
سخنى مىرود به من كن گوش * پيش از آن كز سخن شوم خاموش
جز يكى نيست نقد اين عالم * بازدان و به عالمش مفروش
و يگانگى حقيقى همين است كه كثرت ، مانع آيات وحدت او نگردد و مقابله نكند بلكه مبين و محقق او باشد چنانچه تسبيح به حمد از آن افصاح مىنمايد و عزيزى در صورت تمثيل نموده اين معنى را :
آفتابى در هزاران آبگينه تافته * پس به رنگ هر يكى تابى عيان انداخته
جمله يك نور است ليكن رنگهاى مختلف * اختلافى در ميان اين و آن انداخته
اينجا يك سخن مانده كه ضرورت وقت طالبان است دانستن آن . از فحواى اين سخنان چنان روشن شد كه چندان چه كثرت در مرايى ظهور بيشتر مىنمايد وحدت و يگانگى حقيقى در آن ميان آشكارتر مىشود و صاحب آن كثرت در مقام جمعيت راسختر مىاستد :
زلف آشفتهء او موجب جمعيت ماست * چون چنين است پس آشفتهترش بايد كرد
و در صورت مذكوره آنجا كه مىگويد : اين معانى مقصوده « 1 » حاصل نمىشود الا بدان « 2 » امثلهء مختلفه . همين سخن است « نزد آن كس كه او سخن دانست » .
غرض كه آنچه انبيا وضع كردهاند از امثلهء عليه و صور مختلفهء شرعيه جهت هدايت امّت خود از اينجا دانند و بدين معنى گويا شمرند و از التزام احكام آن يكسر مو تجاوز « 3 » جائز نشمرند و به اوضاع انخلاع طايفهاى از اهل طبيعت كه نسبت خود به بزرگان مىكنند و سخنان ايشان را فهم ناكرده دليل
هامش
( 1 ) - م 2 : مقصود .
( 2 ) - م 2 : به آن .
( 3 ) - دم : تجاوز نشمرند .