چنانچه فحواى گفتهء « 1 » :
تعانقت الاطراف عندى و انطوى * بساط السوى عدلا به حكم السوية
بدان مفصح و گويا « 2 » ست . ديگرى را حد آن نيست كه پيرامون آن تواند گشت « 3 » :
هر سر زدهاى ز كار ما آگه نيست * هر بىخبرى در خور اين درگه نيست
گر با تب و دردى تو بر ما بنشين * ورنه سر خويش گير كاينجا ره نيست
اينجا يك سخن ديگر مانده است ، بيان آنكه چگونه تحقيق مسئله جبر و قدر از اين اصل مىشود ؟ و آن محتاج ذكر مقدمهاى است كه معلوم كنى هرگاه كه قابليت قابل از فيض اقدس باشد لازم آيد كه عالميت عالم تابع اوصاف و خصايص معلومات باشد ، چنانچه مولانا گويد « 4 » :
غلامم خواجه را آزاد كردم * منم كاستاد را استاد كردم
يعنى هرچه قابل به لسان استعداد خواسته ، عالم كه استاد كارخانهء ظهور و اظهار است او را بر آن وجه دانسته و بر طبق همان ايجاد او فرموده و ظاهر گردانيده و شك نيست كه بنده در افعالى كه مىكند بر طبق علم مىتواند بود و علم حق تابع صورت استعدادى و خواستهء قابليت او است ، و از اين سخن فحواى فرمودهء : و للّه الحجة البالغة . بر صحايف اظهار و اشعار آشكاره مىگردد هركه را ديدهء هوشمندى به سبل تقليدات رسمى مبتلا نگشته باشد « 5 » .
آن كس كه ز شهر آشنايى است * داند كه متاع ما كجايى است « 6 »
بيش از اين حاجت نمىداند بيان .
و السلام على من تم بوجوده الاتم كل تمام ، عليه و على آله السلام .
تم الكتابة فى 4 محرم لسنة 904 بمسعوديّة يزد .
هامش
( 1 ) - ن : ش .
( 2 ) - ن : و گويا است ديگر .
( 3 ) - ن : ش .
( 4 ) - ن : ش .
( 5 ) - ن : ص .
( 6 ) - ن : ش .