گردد كه واحد حقيقى را در باطن ، مجلايى صورى پيدا شود و خيمهء خاص خود را در آن فضاى خيال او بزند و اين فضاى عام را خلوت خاص خود سازد ، هرآينه آن مرابطهء مذكور ترقى كند و به درجهء محبت رسد ، چه محبوب را هيچ مجلايى برابر خيال نيست كه در آنجا قوت تصرف او در محب ظاهر مىگردد و به مرتبهء تسلط و استيلا مىرسد و همگى او را فرومىگيرد چنانچه گفته باشند :
ما لمجنون عامر من هواها * غير شكوى البعاد و الاغتراب
و انا ضده فان حبيبى * فى فؤادى فلم ازل فى اقترابى
مجنون ز حى كرده برون را چه تفاوت * ليليش درون رگ جان است نه در حى
و اين مرتبه از مقاربت عزيز است و هركه را از ورث نبوت بهرهاى باشد تواند يافت .
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هركه سر بتراشد قلندرى داند
و ببايد دانست كه اين سخن به وجازت لفظى كه دارد دلالت بر امهات مقامات صوفيه مىكند چه ابتداى تصرف صورت مذكوره در عبد آن است كه او را از خود ، فانى گرداند .
تا تو از هستى خود خود را نگردانى جدا * هودج جان چون برى در بارگاه كبريا
« فلم تهونى ما لم تكن ثم فانيا » و لفظ فان لم تكن اشارت بدين مقام است بعد از آن چون بنيهء حقيقت عبد از خاشاك نسب كونى و اضافات امكانى كه به عرف عام ، نام وجود خاص عبد بر آن افتاده ، پاك رفته شد ، هرآينه او را استعداد آن پيدا شود كه پرتو آفتاب محبت در آنجا افتد و او را منور گرداند .
اميد شد چو عشق مرا كرد دل خراب * كاندر خرابهء دل من تابد آفتاب
و پرتو آن آفتاب را دو گونه اثر پيدا مىشود : يكى آن است كه جوارح