تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قدسيه ( كلمات بهاء الدين نقشبند ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
( شعر )
پادشاها دل به خون آغشته‌ايم * پاى تا سر چون فلك سرگشته‌ايم
گفته‌اى من با شمايم روز و شب * يك نفس فارغ مباشيد از طلب
چون كه با لطف چنين همسايه‌ايم * لطف تو خورشيد و ما چون سايه‌ايم
چه بود اى جان‌بخش بىسرمايگان * گر نگه دارى حق همسايگان
رهبرم شو زانكه گمراه آمدم * دولتم ده گرچه بيگاه آمدم
هر كه در كوى تو دولتيار شد * در تو گم گشت وز خود بيزار شد
مبتلاى خويش و حيران توام * گر بدم ور نيك هم زان توام
نيستم نوميد و هستم بىقرار * بو كه در گيرد يكى از صد هزار