آمده ، سوار كرده مدرس از ركابدار پرسيد كه : ترا كه راهنمونى كرد و بچه استدلال كردى ؟ ركابدار گفت كه : فلان عزيز مرا اخبار كرد .
مدرس را ازين حال شگفت آمد ، اما هيچ نگفت . چون به مدرسه آمدند حضرت خداوندگار پيشتر رفت و استدعا فرمود كه افشا نكند . مدرس قبول فرمود . جماعت طلبه هرچند از مدرس استفسار مىكردند او بهانه مىآورد .
بعد ازين حال مدرس در حضرت خداوندگار به زانوى ادب نشستى و خداوندگار نيز چون ديد كه افشا خواهد شدن بعد از اندك مدتى با جماعت خدمتگاران خويش بدمشق « 1 » روان شد .
يك نوبت هشت ده « 2 » نفر را از اصحاب ما احتياج مسهلى شد .
مولانا اكمل الدين طبيب 206 ، كه در عهد خويش در طب نظير نداشت و استاد همهء اطباى روم بود ، آنجا حاضر شد و هجده شربت مطبوخ ترتيب فرمود .
حضرت خداوندگار صبحى نزد اصحاب آمد ، ديد كه اصحاب از تجرع آن نفرتى مىكنند . در حال تمامت اشربه را در يك كاسه ريخت و به يك جمله « 3 » تمامت را تناول فرمود . بعد از زمانى فرمود كه قوالان چيزى بگويند .
در اثناى آن سماع برداشت و تا آخر روز سماع و حركت فرمود . بعد از سماع بحمام رفت و زمانى بسيار بنشست . بعد از آن فرمود كه يخ آوردند و مىتراشيدند ، تا تناول مىفرمود . مولانا اكمل الدين طبيب را خبر شد ، در حال بحمام آمد و فغان برآورد كه : اى خداوندگارم اين چه قصدست كه بر نفس مبارك روا مىدارى ؟ فىالجمله با وجود چندين حركت و سماع و حمام قطعا گزندى بر ذات شريفش نرسيد و همچنان مزاج شريفش
هامش
( 1 ) - خ ل : به طرف دمشق
( 2 ) - خ ل : هژده
( 3 ) - خ ل : حمله