و از خوف و بيم آن ايمن كرده است ، چنان كه مىفرمايد :
شعر
اى كه ازين تنك قفص مىپرى 270 * رخت به بالاى فلك مىبرى
زندگى تازه ببين بعد ازين * چند ازين زندگى سرسرى
مرگ حياتست حياتست مرگ * عكس نمايد نظر كافرى
خانهء تن گر شكند هين منال * خواجه يقين دان كه به زندان درى
و در غزلى ديگر مىفرمايد :
بيت
در پردهء خاك اى جان عيشيست به پنهانى 271 * و اندر تتق غيبى صد يوسف كنعانى
و در جاى ديگر مىفرمايد :
چگونه بر نپرد جان چو از جناب جلال 272 * خطاب لطف چو شكر بجان رسد كه تعال
و در مقام ديگر مىفرمايد :
بيت
تو مثال ذوالفقارى تن تو غلاف چوبين * 273 اگر آن غلاف بشكست « 1 » شكستهدل چرائى
و باز مىفرمايد :
گر بشكند اين جامم من غصه نياشامم 274 * جامى دگر آن ساقى در زيربغل دارد
و در غزلى ديگر در بيان وثوق و يقين خويش مىفرمايد :
شعر
دشمن خويشيم و يارست « 2 » آنكه ما را مىكشد * 275 غرق دريائيم ما را موج دريا مىكشد
هامش
( 1 ) - در اصل : بشكست و تو
( 2 ) - در اصل : خويشم و يار