به موافقت در صحن صفه آمدند . بعد از سماط 222 همانجا سماع كردند و ذوق و شوق كه در گفت نيايد آن جايكه كردند ، رضوان اللّه عليه اجمعين .
روزى امير پروانه خداوندگار را و اعاظم محروسهء قونيه را دعوت كرده بود . بعد از سماط خداوندگار سماع برداشت و شورى و حالتى عظيم فرمود . سيد شرف در گوشهاى بامير پروانه كلمهاى چند انكارآميز جهت خداوندگار مىگفت . پروانه از سر ضرورت گوش كرده بود .
ناگاه حضرت خداوندگار با كمال حلم و لطف در ميان سماع ايستاده ، اين غزل را انشا فرموده :
هذيان كه گفت دشمن « 1 » بدرون دل شنيدم * 223 پى من تصورى را كه بكرد هم بديدم
سگ او گزيد پايم بنمودمش جفايم * نگزم چو سگ من او را لب خويش را گزيدم
چو به رازهاى فردان برسيدهام چو مردان * چه بدين تفاخر آرم كه براز تو رسيدم
امير پروانه چون اشارت مشاهده كرد در حال توبه كرد و به انابت و استغفار مشغول گشت .
شبى شيخ صدر الدين رحمة اللّه عليه در خواب خداوندگار ما را مغامزى مىكرد ، حضرت خداوندگار على الصباح در در خانقاه شيخ آمد .
شيخ را خبر كردند ، پيشينوار آمد 224 . به همديگر سلام كردند ، چندانكه
هامش
( 1 ) - خ ل : منكر