لآخر رحمه اللّه « 1 »
نرسد قربت ما را خلل از بُعدِ مكان * كه « 2 » ميان من و او كون و مكان حايل نيست
نشنود از لب او مژدهء هل من سايل * آنكه خون جگرش از مژهها سايل « 3 » نيست « 4 » ( ل ) « 5 »
رباعى « 6 »
آنجا كه منم « 7 » صومعه و دير ( آ ) « 8 » يكيست * در مسجد و بتخانه « 9 » مرا سير يكيست
تا يافت دلم خلعت يكتايى را * در چشم دلم عين « 10 » يك و غير يكيست
و حضرت سيادت « 11 » قدّس اللّه روحه الكبير در حال حيات اين فقير را به تاخير صلات معذور داشته بود ، فلاجرم در حال ممات به تاخير زيارت عذر « 12 » دارد زيرا كه سلطان كمال حالش در جان اين فقير گدا سراپردهء « 13 » اقامت نصب نموده است .
نظم « 14 » ( گ )
گر آبوگلت دور بود باكى نيست * چون جان و دلت « 15 » عاشق و ديوانه ماست
عاشقان خويشتن « 16 » آزاد كن * بر اميدى « 17 » جانشان « 18 » دلشاد كن « 19 »
هامش
( 1 ) ل : شعر . ت ، گ : ندارد .
( 2 ) گ ، ل : چون ، ن : چه .
( 3 ) آ ، ب ، ن : مژده ايل .
( 4 ) آ ، ب ، ت : اين بيت را ندارد .
( 5 ) ل : برگ 70 الف .
( 6 ) آ ، ب ، ن : ندارد .
( 7 ) آ : معنم .
( 8 ) آ : برگ 102 ب .
( 9 ) ل ، ن : صومعه .
( 10 ) ل ، ن : عيش .
( 11 ) آ : حضرت امير ، ل : جناب سيادت .
( 12 ) ن : اعذر .
( 13 ) آ : كه اسرار برو .
( 14 ) گ ، ل : بيت . گ : ص 489 .
( 15 ) آ : دل .
( 16 ) آ ، ب ، ل ، ن : خواشتن و تصحيح قياسى ، ت : عاشقان را خويشتن .
( 17 ) گ ، آ : اميد .
( 18 ) گ : وصلشان ( بجاى جانفشان ) .
( 19 ) ل : ( اين بيت را ) ندارد . و در گ در حاشيه آمده است .