آن حقيقت باشد ] چرا كه : از انعدام بعض ، انعدام كلّ لازم آيد .
امّا آنكه نه حقيقت باشد و نه عين آن ، پس بر وى صادق نباشد كه : عين آن منقسم شده باشد . دليل چنين گوييم « 221 » كه : علم و حيات ، از قبيل بسايطند ؛ و حقايق بسيطه ، قابل تجزّى نباشند اصلا . و اين جواب كافى است .
فانّها بذاتها فى كلّ موصوف بها كالانسانيّة فى كلّ شخص من هذا النوع [ الخاصّ ] لم تتفصّل و لم تتعدّد بتعدّد الاشخاص و لا برحت معقوله .
ضمير [ در إنّها ] راجع است به امور كليّه ؛ و جملهء ظرفيّه - كه آن « في كل موصوف » است - در محلّ رفع است به خبريّت مبتداى محذوف ، كه آن « موجوده » است .
يعنى : حقيقت كليّه [ در عقل ] بذاتها ، موجود است . در هر موصوفى ، كه [ آن ] حقيقت ، صفت او است ؛ و به تعدّد موصوفات ، آن حقيقت موصوف بها متعدّد و متكثّر نمىگردد ؛ و منفصل و متجزّى نمىشود ؛ و هميشه آن حقيقت كليّه در عقل موجود است ؛ و بسبب عوارض - كه مظاهراند - متكثّر نمىگردد .
و اگر در خارج مثالى جويى ، نظر كن به حقيقت انسانيّت ؛ يعنى : به آن چيز كه انسان ، به آن ، انسان است ؛ كه در هر شخصى از اشخاص انسانى ، موجود است ؛ و آن حقيقت ، با او ، و قطعا از حقيقت آن چيز هيچ جدا و متعدّد و متجزّى نمىشود ؛ بلكه آن حقيقت يكى است ؛ و در همه موجود است ؛ و با همه همراه ؛ كه :
« وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ »
« 222 » .
و اگر قايلى گويد كه : حصّهاى كه از حقيقت انسانى با « زيد » است ، غير آن حصّه باشد كه با « عمرو » است ؛ پس به اين اعتبار قابل تفصيل باشد .
هامش
( 221 ) - ن : يا خود گوئيم كه ( ك )
( 222 ) - ق ( س 51 - 21 ) و فى