او مىگويد : « وقتى مغولان به ايران تاختند « برهنگان و عوانان در كار كردند و به شهرها فرستادند . اينان با خواجگان ساختند و به جهت هواى نفس و از روى ريا با يكديگر قسمتهاى باطل و بىوجه كردند .
و محصلان در كار كردند و آنان چون سگان گرسنه در گرد كويها افتادند و به دريدن پوستين عاجزان مشغول شدند .
پس اهل صلاح جلاى وطن كردند .
ضعيفان پايمال جهانخواران شدند .
اهل بازار به مسخرگى عوانان رفتند .
برزگران به گدايى درافتادند .
لئيمان خرابات را معمور كردند .
عالمان مدارس را معطل گذاشتند و ترك علم كردند .
عابدان صومعهها را دكاكين رزق ساختند كه ما رازق مىجوييم .
صوفيان ازرقپوش خانقاهات را هنگامهء شيطان ساختند و به كفر و قلماش گفتن مشغول شدند كه ما معرفت مىگوييم .
القصه هر يك به شومى هوا كمر متابعت سلطان بربستند و جهان ويران كردند » « 1 » .
اين چند عبارت كوتاه ، و ليكن گويا - كه به ذوق نگارنده خوش نشسته و همچنان در مقدمههاى نگارشهاى سمنانى آن را نقل مىكنم - از دهها مديحهاى كه دلقكان دربارها ساختهاند خواندنىتر است و اگر چه شعر نيست اما شعور هست ، شعورى كه پر است از مهر ، مهر به ديگران ، مهرى كه زايندهء اندوه و نگرانى است از براى نگرانيها و اندوههاى ديگران ؛ در عين حال كه پاسخى است بسيار روشن به آن پرسش كه : سمنانى در چگونه زمان و مكانى مىزيسته است ؟
اما در اين زمان و اين مكان كه صوفيانش ازرق مىپوشيدند و خانقاهها را جايگاهى مأنوس از بهر هنگامهگيرى و فتوح و نذورخوارى ساخته
هامش
( 1 ) . چهل مجلس ، ملفوظات علاء الدوله سمنانى ، ص 111 .