افتاد و اصول بر يك اساس قرار گرفت و مجتهد احكام اگرچه مخطى است مصيب گشت
( وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ )
( دقيقه ) چون عارف بدين مقام رسد و متحقق گردد يعنى از ولايت نبى بىواسطه ديگرى استفاضه نور كند اكنون از مرشد خارجى مستغنى است كه تصرّف خارجى جهت رياضت نفس است و صفت نفس عارف آنست كه فرمود
( كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ
و ديگر مرشد براى دلالت و هدايت سلوكست و حال عارف ضلال و حيرت در مقام بى يبصر و ينطق است
( وَ مَنْ يُضْلِلْ
اللّه
فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً )
سرّ نازك ادراك ادراك بنا بر غلبه ظهور بر بطون از شدت ظهور نسبت مسمى است به ظاهر و خلق و ادراك عدم ادراك بنا بر غلبه بطون بر ظهور از وجهى عابد است و از وجهى معبود از شدت بطون نسبت مسمى است به باطن و حق
( هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ )
سر سر ظهور وجوديست و وجودى عين وجود است كه غير جز عدم و عدمى نيست و عدمى همچنان عين عدمست كه واسطه ميان وجود و عدم نيست و ظاهر وجوديست و باطن عدمى پس آنچه به نزد محجوب خلقست در واقع حقست كه بر او محجوبى و مخلوقى ممتنع است
( وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ
« حقيقت » اظهار ظاهر گردد و او ظاهرتر است از هر