گويند اين دو قصيده را در آن وقت انشا كرد ، بيت :
اى جلالت فرش عزت جاودان انداخته * گوى در ميدان وحدت كامران انداخته
بيت :
اى جلالت فرش عزت جاودان انداخته * عكس نورت تابشى بر كن فكان انداخته
و اين قصيدهء ديگر در وقتى كه نظرش بر جمال كعبه افتاد فرمود ، بيت :
تعالى من توحد بالكمال * تقدس من تفرد بالجمال
بيت :
حبذا صفهء بهشت مثال * كه بود آسمانش صفت نعال
پس روى با حضرت خواجهء كائنات نهادند و بدان سعادت مستسعد گشتند .
گويند كه شيخ فخر الدين هر شب آنجا احيا كرد و اين پنج قصيده را انشا نمود ، بيت اول :
عاشقان چون بر در دل حلقهء سودا زنند * آتش سوداى جانان در دل شيدا زنند
دوم :
شهبازم و چو صيد جهان نيست درخورم * ناگه بود كه از كف ايام برپرم
سيوم :
اى رخت مجمع جمال شده * مطلع نور ذو الجلال شده
چهارم :
راه باريكست و شب تاريك و مركب لنك و پير * اى سعادت رخ نماى و اى عنايت دست گير
پنجم :
دل ترا دوستتر ز جان دارد * جان ز بهر تو در ميان دارد
پس روضهء مطهره را وداع كردند و از آن جماعت سه شخص در آنجا مجاور شدند ، باقى در موافقت اهل شام بدمشق رفتند و شيخ فخر الدين با دو مريد قصد روم كرد . تمامت اقصاى روم را طوف كرد ، تا به خدمت خلاصة الاولياء شيخ صدر الدين