بدانكه ماهيت انسان ذات انسانست و وجود انسان وجه انسان و آن قابليت بينايى و شنوايى و دانايى و حرفت « 1 » باريك و صنعتهاى لطيف كه در ماهيت انسانى موجود بود صفات انسانست و اين بينايى و شنوايى و دانايى و حرفتهاى دشوار و صنعتهاى لطيف كه در وجود انسان بالفعل موجودست اسامى انسانست و چنين كه در عالم صغير دانستى در عالم كبير همچنين ميدان يعنى ماهيت عالم ذات عالم است و وجود عالم وجه عالم است و اول چيزى كه از مرتبه ماهيت بوجود رسيد عقل كل بود اينست معنى : « ما خلق اللّه العقل » ( كذا - ظ - اول ما خلق اللّه العقل ) آنگاه بهواسطه عقل كل چيزها پديد آمد اينست معنى
« ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ
« 2 » »
فصل
چون دانستى كه به نزديك اهل حكمت وجود بىماهيت امكان ندارد و ديگر دانستى كه ماهيت غير وجودست و سابقست بر وجود اكنون بدان كه اهل حكمت در وجود بارى تعالى و تقدس خلاف كردهاند بعضى گفتهاند كه بارى ماهيت دارد و وجود هم دارد كه وجود بىماهيت امكان ندارد و بعضى گفتهاند كه بارى ماهيت دارد اما وجود ندارد تا كثرت و اجزا لازم نيايد و بعضى گفتهاند ماهيت بارى عين وجود باريست و سابق بر وجود بارى نيست تا كثرت و اجزاء لازم نيايد .
چون اين مقدمات معلوم كردى بدانكه نزد اهل حكمت هر كه خداى را صفات و اسامى مىگويد ماهيت و وجود گفته باشد و از اينجا قرين و اجزاء لازم آيد اينست معنى : « فمن وصف اللّه ( سبحانه ) فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه و من جزأه فقد جهله » و هر كه خداى تعالى و تقدس را اسامى مىگويد و صفات نمىگويد وجود گفته باشد بىماهيت و از اينجا توحيد و تفريد لازم مىآيد اينست معنى :
« قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى
« 3 » »
فصل
بدانكه اهل وحدت مىگويند كه هر چيز كه در عالم موجود است او را
هامش
( 1 ) - و حرفتهاى
( 2 ) - قلم 1
( 3 ) - اسراء 110