تو « اول و آخر » خود را بدان . و ظاهر و باطن خود را بشناس . تا اول و آخر عالم كبير [ را بدانى ] . و ظاهر و باطن عالم كبير را « بدانى » و بشناسى . [ و جز اين طريق ، طريقى ديگر نيست ] .
اى درويش !
هركه مىخواهد كه چيزها را چنان كه [ چيزها ] هست « 1 » بداند « و بشناسد » ، بايد كه خود را چنان كه هست بداند « و بشناسد » .
فصل
بدان ، كه اول عالم كبير ، يك جوهر است ، چنان كه اول عالم صغير يك جوهر است . و آن جوهر كه اول عالم كبير است ، تخم عالم كبير است . چنان كه آن جوهر كه اول عالم صغير است ، تخم عالم صغير است . و هر چيز كه در اين « هر » دو عالم پيدا آمد و مىآيد ، به يقين بدان « 2 » كه آن چيز در تخم ايشان بوده « است » .
چون اين مقدمات معلوم كردى ، اكنون بدان ، كه جوهر اول عالم صغير ، نطفه است . و هر چيز « 3 » « كه » در عالم صغير موجود شد ، در نطفهء وى موجود بود . و محال است چيزى كه « 4 » در نطفهء عالم صغير موجود نبود ، « 5 » [ در عالم صغير ] موجود شود .
چون جوهر اول عالم صغير « را » بدانستى ، اكنون بدانكه در جوهر « اول » عالم كبير اختلاف « 6 » كردهاند . اما اگر تحرير مبحث كنند ، و به انصاف در اين بحر غوص كنند ، به يقين خلاف برخيزد .
بعضى مىگويند : كه جوهر اول ، كه تخم عالم كبير است ، روح اول است . و هر چيز كه در عالم بوده و هست و خواهد بود ، جمله در آن روح [ اول ] موجود بود « 7 » و اين طايفه اهل شريعتند .
بعضى مىگويند : [ كه ] جوهر اول [ كه تخم ] عالم كبير [ است ] ، عقل اول است . و هر چيز كه در عالم بوده و هست و خواهد بود ، « 8 » جمله در آن عقل اول موجود بود . « 9 » و اين [ طايفه ] اهل حكمتند .
هامش
( 1 ) . است .
( 2 ) . ميدان .
( 3 ) . هرچه .
( 4 ) . كه هرچه .
( 5 ) . نبوده باشد .
( 6 ) . خلاف .
( 7 ) . بودند .
( 8 ) . باشد .
( 9 ) . بودند .