نيز در آن الحاقى است . « 1 »
مضافا آنكه اگر غرض از صوفى ، مرتكب زنا و لواط و رقص و شرب خمر و بنگ و چرس باشد انتقاد وارد است و انتساب حلول و اتحاد به تصوف امرى است نادرست و منافى عقل كه مورد انكار عرفاى بزرگى مثل بايزيد و تسترى و جنيد و غيره است . « 2 » اما اينكه گفته شود « خدا نفس وجود است » ، مسئله دقيقى است كه « نمىرسد فهم امثال او به او » . و وحدت وجود با توحيد يكى است « 3 » و منظور از اتحاد يكى شدن بنده با خدا نيست بلكه اتحاد يعنى ديدن خدا و نديدن غير او به نحوى كه « بيننده و ديده و بينش نباشد » . آن چنانكه حلاج گفت :
بينى و بينك انى ينازعنى * فارفع بفضلك انى من البين
و انيت او از ميان برخاست و آنكس كه گفت انا الحق و آنكس كه گفت سبحانى ما اعظم شأنى ، نه دعوى الهيت كردند ، بل دعوى نفى انيت خود و اثبات انيت غير خود كردهاند . « 4 »
بدينطريق صوفيان كوشيدند كه با نرمترين پاسخها به انتقادات كوبنده علماى رسمى جواب گويند و تصوف را با مذهب رسمى آشتى دهند و آن را برخاسته از مذهب اصيل جلوه دهند . بهنحوىكه به دنبال تأييديههايى از ائمه معصومين و علماى مقبول القول باشند و حتى حلاج و برخى تندروان ديگر را دو نفر بدانند . « 5 » اما همه اينها باعث نشد كه سر چند تنى ديگر از صوفيان در زمان افشار و زند و قاجار به فتواى علما بدم تيغ نرود . شايد اين خونها تقاص خونهايى باشد كه صوفيان خامخوار قزلباش در خدمت شاهان صفوى ريختهاند و گوشت صاحبان آنها را نپخته خوردهاند و عبث نيست كه نام چيگيين يافتهاند ، اما محاكمه ذو النون و جنيد و ابو سعيد خراز و كشته شدن فضل اللّه حروفى و نسيمى و سهروردى و عين القضاة و حلاج و ديگران به تقاص كدامين حادثه بوده است ؟
هامش
( 1 ) . بستان السياحة ، صص 358 و 359 .
( 2 ) .حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است( شيخ محمود شبسترى )
( 3 ) . طرائق الحقائق ، ج 1 ، ص 287 .
( 4 ) . طرائق الحقائق ، ج 1 ، ص 287 .
( 5 ) . اين دو دانستن يك نفر تنها در مورد حلاج نيست ، بلكه در مورد خيام و چند تن ديگر نيز هست . هرجا كه بوى كفرى شنيده شده بديلى هم به وجود آمده كه اصيل را تطهير كند .