حقّ آن حقى كه جانت ديده است * كه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هرچندى كه خانهء برّ اوست * خلقت من نيز خانهء سرّ اوست
تا بكرد آن خانه را در وى نرفت * و اندر اين خانه به جز آن حىّ نرفت
( ص 154 ، س 10 )
و اين مطلب را صريحتر بيان مىكند در غزلى كه مطلعش اين است :
آنان كه به سر در طلب كعبه دويدند * چون عاقبتالامر به مقصود رسيدند
( 325 ) ص 188 ، س 1 ، « دايم به دست تو الخ » مضمون آن را مولانا در مثنوى اقتباس كرده گويد :
بنده بر وفق تو دل افروخته است * هر چه گويى پخت گويد سوخته است
( ص 64 ، س 7 )
( 326 ) ص 188 ، س 20 ، « و مقال آن درين عالم الخ » بيان اين معنى را از مثنوى بشنويد :
صد هزاران نيك و بد را آن بهى * مىكند هر شب ز دلهاشان تهى
روز دلها را از آن پر مىكند * آن صدفها را پر از در مىكند
آن همه انديشهء پيشانها * مىشناسد از هدايت جانها
پيشه و فرهنگ تو آيد به تو * تا در اسباب بگشايد به تو
پيشهء زرگر به آهنگر نشد * خوى اين خوشخو بدان منكر نشد
پيشهها و خلقها همچون جهيز * سوى خصم آيند روز رستخيز
( ص 44 - 45 )
( 327 ) ص 189 ، س 11 ، « صد سال بقاى الخ » با تفاوت اندك در ديوان كمال الدّين اسماعيل ، چاپ بمبيى ، قسمت رباعيات ، ص 8 ، موجود است و در رباعيات مولانا ، چاپ اسلامبول ص 130 به وى نسبت دادهاند .
( 328 ) س 13 ، « همچنانك دو كس الخ » نظير اين تمثيل در مثنوى فرمايد :
برگهاى جسمها مانندهاند * ليك هر جايى به ربعى زندهاند
خلق در بازار يكسان مىروند * آن يكى در ذوق و ديگر دردمند
همچنان در مرگ يكسان مىرويم * نيم در خسران و نيمى خسرويم
( ص 285 ، ص 25 )