را نشد ) فعل تامّ است يعنى حصول يافت و تحقّق پذيرفت .
( 130 ) ص 70 ، س 2 ، استارهء آتش : استاره و ستارهء آتش و ستاره پارههاى خرد است كه از اخكر جدا شود و به سرعت در هوا پرد و سياه گردد و در محاوره جرقّه گويند و در مثنوى نيز بدين معنى آورده است :
بس ستارهء آتش از آهن جهيد * و اين دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزدى نهان * مىنهد انگشت بر استارگان
مىكشد استارگان را يكبهيك * تا كه نفروزد چراغى از فلك
ص 10 ، س 20 به بعد )
و نيز گفته است :
تر همىكرد او سر انگشت را * ز اصبع آن استاره را كردى فنا
خواجه گفت اين سوخته نمناك بود * مىمرد استاره از تريش زود
ص 559 ، س 19 و 20 )
( 131 ) س 14 ، « چنانك مىگويد » گويندهء اين سخن معلوم نشد و شبيه بدان عبارت ذيل است كه غزالى در احياء العلوم ج 3 ص 161 مىآورد :
قال الحواريون لعيسى عليه السّلام مالك تمشى على الماء و لا نقدر على ذلك فقال لهم ما منزلة الدينار و الدرهم عندكم قالوا حسنة قال لكنها و المدر عندى سواء .
( 132 ) ص 71 ، س 11 ، اين بيت از حديقه سنايى است .
( 133 ) س 13 ، « نفس ديگرست و روح ديگر » در اينجا مراد مولانا از نفس جان انسانيست و مقصود از روح بخار لطيف دموى كه آن را جان حيوانى نيز گويند و در بعضى موارد صوفيه نفس را اطلاق مىكنند بر مبدأ شرور و صفات ذميمه در وجود آدمى و روح را مقابل آن استعمال مىكنند يعنى لطيفهء غيبى و الهى كه از عالم امر است و تعريف و تحديد را بدان راه نيست .
( 134 ) ص 72 ، س 7 ، « تا بخت كرا بود الخ » تمام اين بيت در مجالس سبعه از مولانا ( طبع تركيّه ص 121 ) و صفحه 88 از متن حاضر چنين است :
ما مىخواهيم و ديگران مىخواهند * تا يار كرا بود كرا دارد دوست