Skip to main content

فيه ما فيه ( فارسى ) — Page 233

Contributors:

P.233

فصل

عارفى گفت رفتم در گلخنى تا دلم بگشايد كه گريزگاه بعضى اوليا بوده است . ديدم رئيس گلخن را شاگردى بود ، ميان بسته بود ، كار مىكرد و اوش مىگفت كه اين بكن و آن بكن ، او چست كار مىكرد . گلخن‌تاب را خوش آمد از چستى او در فرمانبردارى . گفت « آرى همچنين چست باش . اگر تو پيوسته چالاك باشى و ادب نگاه دارى ، مقام خود به تو دهم و ترا به جاى خود بنشانم . » مرا خنده گرفت و عقدهء من بگشاد . ديدم رئيسان اين عالم را همه بدين صفت‌اند با چاكران خود .