عدمها چنين باشند موجودات چون باشند ؟
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
« * » ، عجب نيست اين عجب است كه
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
.
شعر
كفر و دين هر دو در رهت پويان * وحده لا شريك له گويان 363
اين خانه بناش از غفلت است و اجسام و عالم را همه قوامش بر غفلت است . اين جسم نيز كه باليده است از غفلت است . و غفلت كفر است و دين بىوجود كفر ممكن نيست زيرا دين ترك كفر است . پس كفرى ببايد كه ترك او توان كرد . پس هر دو يك چيزند ، چون اين بىآن نيست و آن بىاين نيست . لايتجزّىاند و خالقشان يكى باشد كه اگر خالقشان يكى نبودى متجزّى بودندى زيرا هر يكى چيزى آفريدى پس متجزّى بودند . پس چون خالق يكى است وحده لا شريك باشد .
گفتند كه سيّد برهان الدّين 364 سخن خوب مىفرمايد امّا شعر سنايى در سخن بسيار مىآرد . سيّد فرمود همچنان باشد كه مىگويند « آفتاب خوب است امّا نور مىدهد . » اين عيب دارد زيرا سخن سنايى آوردن ، نمودن آن سخن است و چيزها را آفتاب نمايد و در نور آفتاب توان ديدن . مقصود از نور آفتاب آن است كه چيزها نمايد . آخر اين آفتاب چيزها مىنمايد كه به كار نيايد . آفتابى كه چيزها نمايد به كار آيد ، حقيقت آفتاب او باشد . و اين آفتاب فرع و مجاز آن آفتاب حقيقى باشد . آخر شما را نيز به قدر عقل جزوى خود ازين آفتاب دل مىگيريد و نور علم مىطلبيد كه شما را چيزى غير محسوسات ديده شود و دانش شما در فزايش باشد و از هر استادى و هر يارى متوقّع مىباشيد كه ازو چيزى فهم كنيد و دريابيد .
پس دانستيم كه آفتاب ديگر هست غير آفتاب صورت كه از وى كشف حقايق و معانى مىشود . و اين علم جزوى كه در وى مىگريزى و ازو خوش مىشوى فرع آن علم بزرگ است و پرتو آن است . اين پرتو تو را به آن علم بزرگ و آفتاب اصلى مىخواند كه
أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ
« * * » . تو آن علم را سوى خود مىكشى . او
هامش
( * ) . سورهء اسراء آيهء 44
( * * ) . سورهء فصلت آيهء 44