شعر
لقد علمت و ما الاسراف من خلقى * انّ الّذى هو رزقى سوف يأتينى
اسعى له فيعنّينى تطلّبه * و لو جلست اتانى لا يعنينى 343
به درستى كه من دانستهام قاعدهء روزى را و خوى من نيست كه به گزافه دوادو كنم و رنج برم من ، بىضرورت . به درستى كه آنچه روزى منست از سيم و از خورش و از پوشش و از نار شهوت چون بنشينم بر من بيايد . من چون مىدوم در طلب آن روزىها مرا پررنج و مانده و خوار مىكند طلب كردن اينها و اگر صبر كنم و به جاى خود بنشينم ، بىرنج و خوارى ، آن بر من بيايد . زيراكه آن روزى هم طالب منست و او مرا مىكشد .
چون نتوان 344 مرا كشيدن ، او بيايد . چنانكه منش نمىتوانم كشيدن ، من مىروم .
حاصل سخن اين است كه به كار دين مشغول مىباشد تا دنيا پس تو دود . مراد ازين نشستن ، نشستن است بر كار دين . اگرچه مىدود ، چون براى دين مىدود ، او نشسته است . و اگرچه نشسته است ، چون براى دنيا نشسته است او مىدود . قال عليه السّلم من جعل الهموم همّا و احدا كفاه اللّه سائر همومه 345 . هركه را ده غم باشد ، غم دين را بگيرد ، حق تعالى آن نه را بىسعى او راست كند . چنانكه انبيا دربند نام و نان نبودهاند ، دربند رضاطلبى حقّ بودهاند . نان ايشان بردند و نام ايشان بردند . هركه رضاى حقّ طلبد اين جهان و آن جهان با پيغامبران است و همخوابهء
فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ ، وَ الصَّالِحِينَ
« * » . چه جاى اين است ؟ بلكه با حقّ همنشين است كه انا جليس من ذكرنى 346 .
اگر حقّ همنشين او نبودى در دل او شوق حقّ نبودى هرگز بوى گل بىگل نباشد ، هرگز بوى مشك بىمشك نباشد . اين سخن را پايان نيست و اگر پايان باشد همچون سخنهاى ديگر نباشد .
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد 347 . شب و تاريكى اين عالم بگذرد و نور اين سخن هردم ظاهرتر باشد . چنانكه شب عمر انبيا عليهم السّلم بگذشت و نور حديثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن .
هامش
( * ) . سورهء نساء آيهء 69