درخت قمر الدين 307 ميوه مىريخت و مىخورد خداوند باغ مطالبه مىكرد « 1 » . گفت « از خدا نمىترسى ؟ » گفت « چرا ترسم ؟ درخت از آن خدا و من بندهء خدا ، مىخورد بندهء خدا « 2 » از مال خدا . » گفت « بايست « 3 » تا جوابت بگويم . رسن بياريد و او را برين درخت بنديد و مىزنيد تا جواب ظاهر شدن . » فرياد برآورد كه از « خدا نمىترسى ؟ » گفت « چرا ترسم كه تو بندهء خدايى و اين چوب خدا ، چوب خدا « 4 » را مىزنم بر بندهء خدا . » حاصل آن است كه عالم بر مثال كوهى است هرچه گويى از خير و شرّ از كوه همان شنوى 308 . و اگر گمان برى كه من خوب گفتم ، كوه زشت جواب داد ، محال باشد كه بلبل در كوه بانگ كند از كوه بانگ زاغ آيد يا بانگ آدمى يا بانگ خر . پس يقين دان كه بانگ خر كرده باشى .
بانگ خوش دار چون به كوه آيى * كوه را بانگ خر چه فرمايى 309
خوشآوازت همىدارد صداى گنبد خضرا 310 .
هامش
( 1 ) . ح : كرد
( 2 ) . اصل : ندارد
( 3 ) . ح : بيست
( 4 ) . اصل : ندارد