سخن ما همه نقد است و سخنهاى « 1 » ديگران نقل است و اين نقل فرع نقد است . نقد همچون پاى آدمى است و نقل همچنان است كه قالب چوبين به شكل قدم آدمى . اكنون آن قدم چوبين را ازين قدم اصلى دزديدهاند و اندازهء آن ازين گرفتهاند . اگر در عالم پاى نبودى ايشان اين قالب را از كجا شناختندى « 2 » ؟ پس بعضى سخنها نقد است و بعضى نقل است و به همديگر مىمانند . مميّزى مىبايد كه نقد را از نقل بشناسد . و تمييز ايمان است و كفر بىتميزى است . نمىبينى كه در زمان فرعون چون عصاى موسى مار شد و چوبها و رسنهاى ساحران مار شدند « 3 » آنكه تمييز نداشت همه را يك لون ديد و فرق نكرد و آنكه تمييز داشت سحر را از حق فهم كرد و مؤمن شد به واسطهء تمييز ؟ پس دانستيم كه ايمان تمييز است .
آخر اين فقه اصلش وحى بود امّا چون به افكار و حواس و تصرّف خلق آميخته شد آن لطف نماند . و اين ساعت چه ماند به لطافت وحى ؟ چنانك « 4 » اين آب كه در تروت 292 روان است ، سوى شهر ، آنجا كه سرچشمه است بنگر كه چه « 5 » صاف و لطيف است و چون در شهر درآيد و از باغها و محلّها و خانههاى اهل شهر بگذرد ، چندين خلق « 6 » دست و رو و پا و اعضا و جامها و قالىها و بولهاى محلّها و نجاستها از آن اسب و استر درو ريخته و با او « 7 » آميخته گردد ، چون از آن كنار ديگر بگذرد درنگرى ، اگرچه همان است ، گل كند خاك را و تشنه را سيراب كند و دشت را سبز گرداند امّا مميّزى مىبايد كه دريابد كه اين آب را آن لطف كه بود « 8 » نمانده است و با وى چيزهاى ناخوش آميخته است .
المؤمن كيّس مميّز فطن عاقل . پير « 9 » عاقل نيست چون به بازى مشغول است . اگر صدساله شود هنوز خام « 10 » و كودكى است و اگر كودك است چون به بازى مشغول نيست پير است . اينجا سنّ معتبر نيست .
ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ
« * » . مىبايد ماء غير آسن آن باشد كه
هامش
( 1 ) . ح : و سخن
( 2 ) . ح : ساختندى
( 3 ) . ح : جمله مار شدند
( 4 ) . ح : همچنانكه آب در تروت
( 5 ) . ح : ( چه ) ندارد
( 6 ) . ح : كس
( 7 ) . ح : و به او
( 8 ) . ح : كه داشت
( 9 ) . اصل : نيز
( 10 ) . ح : ( خام ) ندارد
( * ) . سورهء محمد آيهء 15