فصل
مرا عجب مىآيد كه اين حافظان چون پى نمىبرند از احوال عارفان « 1 » . چنين شرح كه مىفرمايد
وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ
« * » . غمّاز خاص خود اوست كه فلان را مشنو . هرچ گويد كه او چنين است با تو
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ
« * * » ، الّا قرآن ، عجب جادوست غيور چنان مىبندد كه صريح در گوش خصم مىخواند . چنانك فهم مىكند و هيچ خبر ندارد و از لذّت آن بىخبرست يا خود « 2 » باز مىربايد .
خَتَمَ اللَّهُ
« * * * » عجب « 3 » لطفى دارد ختمش مىكند « 4 » كه مىشنود و فهم نمىكند و بحث مىكند و فهم نمىكند .
اللّه لطيف و قهرش لطيف و قفلش لطيف امّا نه چون قفل گشايش « 5 » كه لطف آن در صفت نگنجد . من اگر از اجزا خود را فروسكلم « 6 » 281 از لطف بىنهايت و ارادت « 7 » قفلگشايى و بىچونى فتّاحى او خواهد بود . زنهار ، بيمارى و مردن را در حقّ من متّهم مىكند كه آن جهت روپوش است . كشندهء من اين لطف و بىمثلى او « 8 » خواهد بودن . آن كارد يا شمشير كه پيش آيد « 9 » جهت دفع چشم اغيار است تا چشمهاى نحس « 10 » بيگانهء جنب ، ادراك اين مقتل نكند « 11 » .
هامش
( 1 ) . ح : به وى نمىبرند به احوال عارفان
( * ) . سورهء قلم آيهء 10
( * * ) . همان سوره آيهء 11 و 12
( 2 ) . در اصل نيست و به جاى ( با خود ) در اصل ( تا زود ) است
( * * * ) . ح : سورهء بقره آيهء 7
( 3 ) . ح : ( عجب ) ندارد
( 4 ) . ح : ( مىكند ) را ندارد
( 5 ) . ح : گشائيش
( 6 ) . اصل : بركشانم
( 7 ) . ح : و لذاذت
( 8 ) . ح : ( او ) ندارد
( 9 ) . ح : آيند
( 10 ) . ح : نجس
( 11 ) . اصل : به ادراك آن مقبل نكند