جهان را نو مىبيند و ملول نشده است از جهان . چون اين پير جهان را هم « 1 » نو بيند همچنان بازيش آرزو كند و برجسته باشد و پوست و گوشت او « 2 » بيفزايد .
لقد جل خطب الشّيب ان كان كلّما * بدت شيبه يعدو من اللّهو مركب
پس جلالت پيرى از جلالت حقّ افزون باشد كه بهار ، جلالت حقّ پيدا آيد و خزان پيرى بر آن غالب باشد و طبع خزانى خود را نهلد . پس ضعف بهار فضل حق باشد كه بهر ريختن دندانى خندهء بهار حقّ كم شود و به هر سپيدى موئى سرسبزى « 3 » فضل حقّ ياوه شود و به هر گريهء باران « 4 » خزانى ، باغ حقايق منغّص شود تعالى اللّه عمّا يقول الظّالمون « 5 » .
هامش
( 1 ) . ح : پير هم جهان
( 2 ) . ح : و گوشت و خون او
( 3 ) . اصل : سرسرى
( 4 ) . ح : بهاران
( 5 ) . ح : افزوده : علوّا كبيرا و اللّه اعلم