نتوانى « 1 » آن را به صد هزار جهد و لا حول از خود دور كردن . پس آنچه مىگويند كه خدا را آلت حاجت نيست ، نمىبينى كه آن تصوّرات و انديشهها را در تو چون پديد مىآورد « 2 » بىآلتى و بىقلمى و بىرنگى ؟ آن انديشهها چون « 3 » مرغان هوايى و آهوان وحشيند كه ايشان را پيش از آنكه بگيرى و در قفص محبوس كنى فروختن ايشان از روى شرع روا نباشد زيراكه مقدور تو نيست مرغ هوايى را فروختن . زيرا در بيع تسليم شرط است و چون مقدور تو نيست چه تسليم كنى ؟ پس انديشهها مادام كه در باطنند بىنامونشاناند ، برايشان نتوان حكم كردن نه به كفر و نه به اسلام . هيچ قاضى گويد كه « تو در اندرون چنين اقرار كردى يا چنين بيع كردى يا بيا سوگند بخور كه در اندرون چنين انديشه نكردى ؟ » نگويد ، زيرا كس را بر اندرون حكمى نيست انديشهها مرغان هوايىاند .
اكنون چون در عبارت آمد اين ساعت توان حكم كردن به كفر و اسلام و نيك و بد . « 4 »
چنانك اجسام را عالم است « 5 » ، تصوّرات را عالم است « 6 » ، و تخيّلات را عالم است و توهمات را عالم است و حق تعالى و رأى همهء عالمهاست ، نه داخل است و نه خارج .
اكنون تصرّفات حق را درنگر درين تصوّرات كه آنها را « 7 » بىچون و چگونه و بىقلم و آلت « 8 » مصوّر مىكند . آخر اين « 9 » خيال يا تصوّر اگر سينه را بشكافى و بطلبى « 10 » و ذرّه ذرّه كنى آن انديشه را درو نيابى ، در خون نيابى و در رگ نيابى ، بالا نيابى ، زير نيابى ، در هيچ جزوى نيابى بىجهت و بىچون و چگونه « 11 » . و همچنين نيز بيرون نيابى . پس چون تصرّفات او « 12 » درين تصوّرات بدين لطيفى است كه بىنشانست ، پس او كه آفرينندهء اين همه است بنگر كه او چه بىنشان باشد و چه لطيف « 13 » باشد . چنانكه اين قالبها نسبت « 14 » به معانى اشخاص كثيفند ، اين معانى لطيف بىچون و چگونه نسبت « 15 » با لطف بارى ، اجسام و صورند كثيف « 16 » .
هامش
( 1 ) . ح : نتوانى ( تو ) ندارد
( 2 ) . ح : مىآرد
( 3 ) . ح : همچون
( 4 ) . ح : و به نيك و به بد
( 5 ) . ح : عالميست
( 6 ) . ح : عالمى
( 7 ) . ح : كه چون اينها را
( 8 ) . ح : و بىآلت
( 9 ) . ح : آن
( 10 ) . ح : يا تصوّر را بطلبى و سينه را بشكافى
( 11 ) . ح : و بىچگونه
( 12 ) . ح : تصرّف او
( 13 ) . ح : و چه لطيف لطيف لطيف
( 14 ) . ح : به نسبت
( 15 ) . ح : و بىچگونه به نسبت
( 16 ) . ح : و صور كثيفند