فصل
شريف پاى سوخته گويد « 1 » 209 :
آن منعم قدس كز جهان مستغنيست * جان همه اوست او ز جان مستغنيست
هر چيز كه وهم تو بر آن « 2 » گشت محيط * او قبلهء آنست و از آن مستغنيست
اين سخن سخت رسواست ، نه مدح شاه است و نه مدح خود . اى مردك آخر تو را ازين چه ذوق باشد كه او از تو مستغنى است ؟ اين خطاب دوستان نيست ، اين خطاب دشمنان است كه دشمن « 3 » خود گويد كه « من از تو فارغم و مستغنى « 4 » . » اكنون اين مسلمان عاشق گرم رو را ببين كه در حالت ذوق از معشوق او را اين خطاب است كه ازو مستغنى است . مثال اين ، آن باشد كه تونيى در تون نشسته باشد و مىگويد كه سلطان از من كه تونىام مستغنى است « 5 » و فارغ « 6 » و از همه تونيان فارغ است . اين « 7 » تونى مردك را ازين « 8 » چه ذوق باشد كه پادشاه ازو فارغ باشد ؟ آرى سخن اين باشد كه تونى گويد كه « من « 9 » بر بام تون بودم ، سلطان گذشت ، وى را سلام كردم در من نظر بسيار كرد و از من گذشت و هنوز در من نظر مىكرد . » اين سخنى « 10 » باشد ذوقدهنده آن تونى را الّا اينك پادشاه از تونيان فارغ است اين چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق مىدهد تونى را ؟
هر چيز كه وهم تو بر آن « 11 » گشت محيط اى مردك خود در وهم تو چه خواهد گذشتن « 12 » جز بنگى « 13 » مردمان از وهم و خيال تو « 14 » مستغنىاند و اگر از وهم تو به ايشان حكايت مىكنى ملول شوند و مىگريزند . چه باشد وهم كه خدا از آن مستغنى نباشد ؟ خود آيت
هامش
( 1 ) . ح : بيت
( 2 ) . ح : به دو
( 3 ) . ح : كه به دشمن
( 4 ) . ح : و مستغنيم
( 5 ) . ح : ندارد
( 6 ) . ح : فارغ است
( 7 ) . ح : آن
( 8 ) . ح : ندارد
( 9 ) . ح : ( كه ) ندارد
( 10 ) . ح : اين سخن
( 11 ) . ح : به دو
( 12 ) . ح : گشتن
( 13 ) . ح : جز اينكه
( 14 ) . ح : از وهم تو و از حال تو