مباحيى . محكوم خاطر باش تا عيشت خوش باشد « 1 » كه خاطر تو را جز آن نفرمايد ، كه در عواقب عشق و محفل حق نيكو آيد « 2 » . اگر بستهء نفسى ، بندهء نفسى ، و در محل تهمتى . و تهمت شبهت است « 3 » . از خود برون شو ، تا به ديدهء جان هر چه بينى همه حق بينى ، و از حق به حق روى ، و ناحق نپسندى ، كه در عالم رسوم است تا مورع باشى .
اما حقيقت زهد آن است كه از وجود فارغ آيى ، و به ديدهاى كه حق را نگرستى غير وى را ننگرى و به رنگرزى حق از حق باز نمانى ، كه زهد اساس توكل است ، و منهاج معرفت است ، و سنگ امتحان نفس است ، و خلوتخانه عارفان است ، و عيش صادقان است ، و پيرايهء مخلصان است ، و تبر نيستى است كه بر هستى زنى ، تا خانهء آذر نفس ابراهيموار از صنم طبيعت پاك كنى .
حقيقت زهد آن است كه طرف عين روح چون در مشاهده مست شود « 4 » به ملكوت غيب باز ننگرد ، تا از مشاهده مفلس نشود ، كه كشف در حقيقت بند است عارفان را . اگر از بند برون نروند ، بىبند دربند بمانند .
اما فقر سرّ توحيد است ، و خلاصهء معرفت است ، و آب ربوبيت است كه گرد عبوديت از چهرهء روح مقدس بشسته است . و لباس تنزيه ازلى است كه جان اهل معرفت بدان ملتبس است . تا تو هستى ، فقر از آن تو نيست . چون فنا شدى ، فقر لباس تست . چون در فقر فقير شدى ، از فقر غنى شدى . بر فقر چون رسم فقر با فقر « 5 » بماند فقير تويى . چون فقر بىرسم بماند « 6 » فقير اوست و تو نيستى . سرّ فقر از گفت فقير « 7 » برون است ، كه فقر نزد فقير « 7 » رسم
هامش
( 1 ) - ب ، ج ، د : خوشعيش باشى
( 2 ) - ب : به حقيقت حق بگويد
( 3 ) - ب : « هلاك باد آنكه بندهء نفس است » اضافه دارد
( 4 ) - د : شد
( 5 ) - ب ، ج : فقير
( 6 ) - ب : در فقر چون رسم فقر با فقير نمايد فقير تويى . چون رسم فقر بىفقير نمايد
( 7 ) الف ، ج ، د : فقر