النظائر :
يوسف بخواب ستاره « 2 » ديد « أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً . » « 1 - » خليل در بيدارى ستاره ديد « فَلَمَّا رَأى كَوْكَباً . » آسمان در خود ستاره ديد « إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ . » « 2 - » مسافر در دريا ستاره ديد « جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها . » « 3 - » عارف در دل ستاره ديد « كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ . » « 4 - » يوسف را از ديدار ستاره عزّ و ولايت آمد « 3 » « وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ . » « 5 - » خليل را از ديدار ستاره قرب و خلّت آمد . « إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ . » « 6 - » آسمان را از ديدار ستاره در خود درد و عزلت آمد « وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ . » « 7 - » مسافر را از ديدار « 4 » ستاره روح و هدايت آمد « 5 » « وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ . » « 8 - » عارف را از ديدار ستاره در دل « 6 » نور و وصلت آمد . نور على نور . يوسف چون ستاره ديد ، در خواب عزّ و ولايت او در ضمن آن ستارهء حقيقت بود ، و خليل چون ستاره ديد ، به بيدارى خلّت او در ضمن آن ستارهء حقيقت بود ، و آسمان چون ستاره ديد در خود عزلت و درد و انتثار در ضمن آن ستارهء حقيقت بود . مسافر چون ديدار ستاره ديد ، روح و هدايت در ضمن آن ستارهء حقيقت بود . عارف چون ديدار ستاره ديد ، در دل نور و وصلت در ضمن آن ستارهء حقيقت بود . و بندهء مؤمن پنجاه سال است تا در عالم افلاك دل از نور معرفت ستاره مىبيند . ايمان در ضمن آن ستاره كى عاريت بود « 7 » ، ماه و آفتاب در نهاد خويش دواند « 8 » . يكى از گنبد آسمان تابد و يكى از خطهء دل اهل ايمان تابد « 9 » ، آنك از آسمان تابد ، كواكب فلكى