قصه :
آوردهاند كى ريّان بن الوليد را به يمن دشمنى بود . به شراب دار و خبّاز او هديهها « 3 » فرستاد و نامه نبشت « 4 » : بايد كى زهر در طعام و شراب كنيد « 5 » ، تا ريان « 6 » بخورد و بميرد ، و من قصد آن ولايت كنم و بيايم و شما را كرامتها « 7 » كنم . آن دو غلام با يكديگر سوگند خوردند كى آن كار بكنند . خباز زهر در طعام كرد ، ساقى از آن انديشه پشيمان گشته بود « 8 » . چون طعام و شراب در پيش ملك آوردند ساقى گفت : از آن طعام مخور كى « 9 » زهر درو « 10 » ست . خباز گفت : از آن شراب مخور كى زهر دروست « 11 » . ملك گفت : هر كسى از آنچ آورديد خود « 12 » بخوريد . ساقى از آن شراب بخورد ، و خباز از آن طعام نخورد . ملك را جرم او ظاهر شد . آن طعام را پيش سگى انداخت « 13 » . سگ بخورد در ساعت بمرد . ملك خواست كى او را بكشد . خباز گفت : من اين كى كردم به مشاورت ساقى كردم و با او هم سوگند بودم . ملك هر دو را به زندان كرد « 14 » . چون بدر زندان رسيدند ، يوسف را از ديگر جانب « 15 » آورده بودند « 16 » . هر سه بهم در زندان رفتند . اينست كى « 17 » مىگويد ملك تعالى « 18 » : « وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ . » « 1 - » چون يوسف در زندان قرار كرد ، اهل زندان را به دو انس تمام « 19 » پديد آمد « 20 »