از تو آن نام ننهادم « 1 » . « و وهبنا له يحيى » او را يحيى « 2 » از بهر آن « 3 » گفتند كى از ميان دو مرده « 4 » بقدرت پديد آورده بود « 5 » : مردى پير و زنى عقيم .
لطيفه :
چون دعا اجابت بود و ملك را در كار او « 6 » عنايت بود مكنون قدرت آشكارا شد ، و از ميان دو مرده زندهاى پيدا شد . بنده را دو چيز است : ديوان سياه و عمر تباه . و لكن « 7 » اگر بنده را در ميان اين دو حالت ندامت بود ، ملك « 8 » را در وقت « 9 » بازو « 10 » كرامت بود ، از آن سياهى و تباهى جدا شود و آمرزيدهء لطف خدا شود .
لطيفه :
زكريا ضعيف و تنها بود و در تدبير كار « 11 » خود شيدا بود در آن تنهايى بملك « 12 » بناليد ، جبرئيل « 13 » آمد و گفت : يا زكريا ملك « 14 » تعالى « 15 » مىگويد « 16 » : از تنهايى منال كى منت تنها نگذارم ، اينك پديد « 17 » آوردم يحيى را فرزند تو . بنده در آن « 18 » لحد « 19 » تنها بود و از خانمان و خويشان « 20 » جدا بود و از فرقت عيال و فرزندان « 21 » در صد هزار « 22 » درد ناشكيبا « 23 » بود از تنهايى بنالد گويد : [ 89 الف ] آه از درد جدايى و اندوه تنهايى . از حضرت « 24 » به سرّش خطاب آيد : اى بندهء بيچاره از تنهايى منال كى منت تنها نگذارم « 25 » اينك منم مولى و خداى تو .
بيت
بىشبه و شريك يك خداى احدم * بىمونس و يار و كردگار صمدم
گر وقت حيوة با من اندر رازى * من گاه وفات با تو اندر لحدم
هامش
( 1 ) - ندادم
( 2 ) - « او را يحيى » ندارد
( 3 ) - + او را يحيى
( 4 ) - پژمرده او را
( 5 ) - آورد
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - و ليكن
( 8 ) - + تعالى
( 9 ) - « در وقت » ندارد
( 10 ) - با او عنايت و
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - « بملك » ندارد
( 13 ) - + از رب جليل
( 14 ) - خداى
( 15 ) - + ترا سلام مىرساند
( 16 ) - + يا زكريا
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - گور
( 20 ) - خويش
( 21 ) - زن و فرزند
( 22 ) - + عنا
( 23 ) - « درد ناشكيبا » ندارد
( 24 ) - + ربوبيت
( 25 ) - از « از تنهايى منال . . . » ندارد