سالش « 1 » در زندان « 2 » كرد . اى آن كس كى درين عبرت نگاه مىكنى « 3 » و بسيار جرم « 4 » و گناه مىكنى ، نترسى « 5 » كى در آن « 6 » نفس واپسين « 7 » كى يك نفس از تو رها شود « 8 » ، ايمان از تو جدا « 9 » شود . در دنيا بىجان شوى و بعقبى « 10 » بىايمان شوى .
شعر
آه كز عصيان من گشته سيه « 11 » ديوان من * مىندانم چيست زو اين درد را « 12 » درمان من
در قيامت چون كنم من ، پيش ايزد چون روم * كو همىداند بجمله ظاهر و پنهان من
چون شكسته شد مرا با خالقم پيمان او * آه اگر فردا بمحشر بشكند پيمان من
چون بود در گور حالم ، مر مرا از پيش « 13 » مرگ * توبه ناكرده به ناگه گر برآيد جان من
هست شيطان دشمنم زان مىبترسم كز كمين * اندر آيد آن زمان واپس برد ايمان من
اى خداى بىنظير ار تو نباشى دستگير * پس كه باشد مر مرا خود « 14 » ياور و رحمن من
هامش
( 1 ) - دوازده سال
( 2 ) - + محنت
( 3 ) - + و بدان حرام
( 4 ) - « بسيار جرم » ندارد
( 5 ) - مىنترسى
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - + چون جان از تو جدا شود
( 8 ) - « يك نفس از تو رها شود » ندارد
( 9 ) - بيزار
( 10 ) - در عقبى
( 11 ) - آه كز عصيان سيه گشتست اين
( 12 ) - داروى
( 13 ) - آن روز
( 14 ) - خود مرا اى