و بگداختند ، عقل بر درگاه سياست او متحيّر گشت 15 ، علم عين حسرت شد ، عبادت عابدان لباس استغفار پوشيد ، جلالت حالت او آتش در عبادت همه عابدان زد ، جاه قبلهها ببرد ، آب همه رويها بريخت ، سرمايهء همه توانگران بستد ، آنگه تاختن كرد و هر چه در اسفل السّافلين بود كمر غلامى بربستند . جعلت لى الارض مسجدا . از مشرق تا مغرب لباس وجود خويش داشتند چون قدم و علم ما در عالم پديد آمد همه به رنگ مصيبت ما گشتند .
جعلت لى الارض مسجدا اشارت بدين بود ، كمر خدمت ما بربستند . السّلام عليك ايّها النّبىّ و رحمة اللّه و بركاته .
اى مهتر عالم ما كلوخ و سنگايم ، و ما را زفانى مخصوص است كه كس نداند ليكن چون كوس بشارت رسالت تو فروكوفتند ما لباس بگردانيديم و به زفان تو كه مهترى ، تسبيح مىكنيم : سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله الّا اللّه . چون دوست زنده بود آثار آن زندگى مردگان را به حديث مىآورد . ما صلّ صاحبكم و ما غوى . از چوب و سنگ و كلوخ سؤال كنيد تا به زفان فصيح با شما بگويند كه اين مرد كيست .
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى .
آن بيگانگان لشكر پراكندگى 16 خود بفرستادند به نزديك آن مهتر كه تو مىگويى كه ماه آسمان به اشارت من به دو نيمه شد . گفت : اگر سياست دولت ما چنان كه هست روى نمايد نه پردهء موحّدان ماند نه آتش گبركان ، نه چليپا و صليب روميان .
آرى محمّد به نسبت آدمى است اما آدم از روى خلقت محمّدى است . قدمى كه هر دو كون را خاك قدم او گردانيد و صاحب قدم به حكم كرم كليسياها را و كنشتها را همان خلعت مىدهند كه بيت الحرام را . يا تاج دولت بر سر او معلق باش كه آن فرق از آن عزيزتر است كه بار تاج تواند كشيد ، و يا حلّه در برابر دل مهايست كه دل او گوهرى است كه از صفاى وفا ، زندگى يافته است بار حلّه نتواند كشيد ، و يا براق از او دور باش كه پاى او از كون در گذشته است ، به هر دونى فرونيايد . /
b
159 /
شعر
اذا رضى الهزبر به قوت كلب * فليس الفرق الّا بالاسامى
همّت آن مهتر چنان بود كه برفت و باز آمد ، دست تهى چنان شد كه آمد ، و چنان آمد كه شد . ذرهاى بود از طلعت زيباى آن مهتر كه در انگشت آدم تعبيه كردن به ترك هشت بهشت بگفت . گفت : ما را توانگر آفريدهاند ما را سر به حجرهء هر گدايى فرونيايد . آن ذرّه همچنان