تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
بود ، يكى را بياوردند به صورت بس كريه و جامهء سياه در وى پوشانيدند و طبقى انگشت بر دست وى نهادند و پاره‌اى وحشت بر روى آن انگشت نهادند ، آن امير زيرك بود ، گفت : تو خود بس نبودى ، چيزى ديگر مىدربايست ؟ اى جوانمرد ! توانستى كه از جوهرى عزيز شخصى لطيف بيافريدى و اين راز با وى آغاز كردى ، ليكن از پاره‌اى آب گنده و از مشتى خاك افكنده شخصى در وجود آورد از وى كارى ناآمده ، معاملتى ناكرده ، در هيچ راه قدمى نازده ، و خلعت محبّت بىكيفيت در جيد دولت وى افكنده ، تا خلق بدانند كه همه اوست ، و همه به اوست ، و همه از اوست . اى خاك و گل ، و اى حقّه درّ سرّ دل 37 . اى درويش گدايان را با عشق پادشاهان چه كار ، گدايى كه در كار پادشاهى رود بر جان خود ستم كرده باشد . شعر
باىّ نواحى الارض ابغى وصالكم * و انتم ملوك ما لمقصدكم نحو
اخلّائى بى شجو و ليس بكم شجو * و كلّ امرى عن شجو صاحبه خلو 38
بيت
هرچند كه از عشق تو بادست به دستم * خوشست مرا با تو ز هرگونه كه هستم
در عشقِ تو از راه سلامت ببريدم 39 * وز مهرِ تو در كوى ملامت بنشستم
كردم حذر از عشوهء عشقِ تو فراوان * با اين همه از عشوهء عشقِ تو نرستم
در صومعه از عشقِ تو پرده بدريدم * در بتكده از جورِ تو توبه بشكستم
در عشقِ تو آسيمه چو پروانهء شمعم 40 * وز مهر تو سرگشته چو ديوانهء مستم
دادم به تو ناكام دل وگر نپذيرى * جان پيشِ تو آرم كه جز اين نيست به دستم 41
شعر
يا سيّدا طلعت بالسعد انجمه * مقدار شوقى اليك اللّه يعلمه
و كم حلفت يمينا لا اكلّمه * و الشّوق يحلف انّى لا اتمّمه
كلّما قلت يا مولاى تظلمنى * يقول وجدى به بل انت تظلمه
اشدّ ما مرّ بى انّى ابتليت به من * اراد يقتلنى ظلما و ارحمه
ليكن اى درويش آنجا سرّى لطيف است ، چون درويشى دعوى عشق سلطان كند ، راه بر