تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
چون از بارگاه عام نبوّت به حجرهء خاص عبوديّت باز آمدى ، پرده از روى كار او برداشتندى و او را به دو نمودندى كه
أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى .
اى درويش ! در اندرون پرده چنان شربت زهرآميغ و تيغ بىدريغ ببايد /
b
79 / كه
إِنَّكَ مَيِّتٌ
تا چون در بارگاه عام شربت انعام لعمرك مالامال بفرستند مرد بدمستى نكند ،
وَ لَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ نَذِيراً .
اگر ما بخواهيم در هر كلاته‌اى 39 چون تويى بفرستيم
وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ .
اگر ما خواهيم نهال وحى را كه در باغ دلت نشانده‌ايم به دست بىنيازى بركنيم . اى محمّد نبوّت تو نبوّت پاك ، و عهد تو عهد عزيز ، و حشمت تو حشمت عظيم ، و خطب تو خطب جسيم ، و خطاب تو خطاب كريم ؛ ليكن ما همان خداونديم ، هر چه خواهيم بكنيم . اى درويش ! از اين حديث در عالم نشان نبود ، راست چون نوبت دولت آدم بيامد ابرى از لطف برآمد و قطرات محبّت بباريد ، سينهء هر عزيزى را كه مىآوردند ، قطره‌اى چند بر روضهء روزگار او مىبارانيديد ، چون نوبت دولت محمّد در رسيد قطره از ميان برداشتند و بحرى بيكران در آن ميان نهادند ، و انبيا و صدّيقان در درياهاى نبوّت و صدق غوّاصى مىكردند ، كس به گرد مركب سيّد المرسلين در نرسيد . روز يك مركب او بود و شب يك مركب او ، آخر اين مركبان فروماندند و خواجهء خواجگان درگذشت 40 . آرى ما همه سواران مملكت را پيشى داديم و گفتيم : چندان كه طاقت و قوّت شماست در پيش بتازيد 41 . نحن الآخرون السابقون . ما خود چون مركب نبوّت گرم كنيم از همه درگذريم . سوارى چنان كه موسى بود در نبوّت كم خاست ، ليكن صدق نبوّت موسى چون پاى در ركاب عشق آورد تا به كران ميدان مهتر پيش نتوانست شد ، از آنجا كه تيزروى مركب خود ديد ، گفت اين مركب كه ما داريم همه ميادين 42 راه چه پاى دارد ، ميدان مهتر در پيش ما بگستريد تا ما مركب همت در وى بتازيم ، ندا آمد : يا موسى خذ ما آتيتك و كن من الشاكرين . اين ميدان كه در پيش تو نهاديم ، آن را شاكر باش . گفت : اگر در آن ميدان سوارى نياريم كرد ، بارى دستورى ده تا ركابدارى كنيم . اللهم اجعلنى من امة محمد . هر كرامتى كه در حقّ رسولى بفرمودند در حقّ رسول ما از آن شگرف‌تر بفرمودند و قدمگاه وى از آن در گذرانيدند . آدم عزيز عالم بود و در چهار بالش وجودش بنشاندند و در دست مكارم خاتم بود ، ليكن آن لعين وى را وسوسه كرد تاش در زلّت افكند ، امّا برق حشمت رسول ما بر ديو جست ، در كارش