. . . گردد گمان » را ندارند
شرح
( 5 ) . آ : عزيزان را
( 6 ) . مج ، آ : به ياد داد
( 7 ) . مر ، آ : گسيل كرد
( 8 ) . آ : زكريا را
( 9 ) . مر : به دو بياورده ، آ : به دونيم فروآورده
( 10 ) . مر : شيفتهء درگاه
( 11 ) . آ : در حاشيه دارد :عشاق تو جز كبر كى ناب ندارند * در دست ز زلفين و ز رخسار تو اى دوست( 12 ) . آ : در حاشيه دارد :آن كو ببر من به صد نمط بستودست * او از بت من بجز خبر نشنو دست( 13 ) . آ : به صفات او
( 14 ) . آ : گوييم
( 15 ) . آ : فلاسفه برخاستند گفت
( 16 ) . آ : « و درياى بىپايان . . . كنيم » ندارد
( 17 ) . مر : باز ياران
( 18 ) . آ : به اين كوفتند
( 19 ) . آ : مقبلان
( 20 ) . آ : ديده از بار برداشت
( 21 ) . آ : نبود در كار افتاده بود
( 22 ) . مر ، مج : و واگيلان شيم . . .
( 23 ) . آ : بر ما بايد آمد
( 24 ) . آ : بدل
( 25 ) . آ : + گفت كرديم
( 26 ) . مج ، آ : بيت « مسجدى نو كنم . . . نام كنم » را ندارند
( 27 ) . مج ، آ : « آن روز كه » ندارند
( 28 ) . مر : دعوت نحنيّت ، آ : دعوى نخست
( 29 ) . آ : سائر الجسد + و اذا فسدت فسد سائر الجسد ألا و هى القلب
( 30 ) . آ : طرق
( 31 ) . آ : دو پاى وى بود
( 32 ) . آ : مر دل را
( 33 ) . آ : به پرماه
( 34 ) . آ : بمالد
( 35 ) . مر : دل جنينى
( 36 ) . آ : فروختن
( 37 ) . آ : سوختن
( 38 ) . آ : سپارد
( 39 ) . آ : به افهام مقرّب گردد
( 40 ) . آ : نگرانى عظيم داشت
( 41 ) . آ : به بصر
( 42 ) . آ : واقف گرديد
( 43 ) . مج ، آ : گردانيم
( 44 ) . آ : بردند
( 45 ) . آ : آلت شهوتش ببريدهاند
( 46 ) . آ : + تا نخورى
( 47 ) . آ ، مج : كه من بدرّم و به گيرم و منقار فراز كنم
( 48 ) . آ : سرى ملامت
( 49 ) . مج : پيدا مكند . . . ، آ : . . . راز و نياز
( 50 ) . مج : ناز گذار ، آ : آز و نياز
( 51 ) . آ :
اى جوانمردان
( 52 ) . آ : « وز او لقمهاى سازى . . . كنى » ندارد
( 53 ) . آ : بر دست عزتش نهى و به لطفش بنوازى . . . آموخته و آميخته شود
( 54 ) . آ : بيان كردند
( 55 ) . مج ، آ : « قال رسول اللّه . . . جوّ الفراديس » ندارند
( 56 ) .
مج ، آ : مىآيى .