تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
درختى بود كه از آن درخت رطب باز كرد ،
وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ
67 ، الآية . مصطفى را درختى بود كه از آن درخت ثمرهء رضا و سعادت باز كرد ،
إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ .
ما را درختى بود كه از آن درخت ثمرهء محبّت باز كرديم 68
مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ ،
الآية . اى جوامرد ! درختى كه بيخش در زمين يقين بود ، و شاخش در آسمان دين بود ، و مددش از زلال افضال و چشمهء اقبال سيّد المرسلين بود ، و كارنده‌اش ربّ العالمين بود ، و دارنده‌اش خاتم النبيّين بود ، و انوارش از قائد الغرّ المحجّلين بود 69 ، و اوراقش از آثار مطر نظر خداوند آسمان و زمين بود ؛ چه عجب اگر ثمره‌اش در اين عالم يقين بود و در آن عالم ديدار بىچه و بىچگونه در خلد برين و اعلاى عليّين بود . ديگر درختى كه بيخش در طينهء سينه بود و فرعش در آسمان ايمان و سكينه بود ،
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ .
و مددش از عين الحياة ارواح بود ، و كارنده‌اش فالق الاصباح و خالق الاشباح بود ، و اوراقش از لطف روز ميثاق بود ؛ چه عجب اگر ثمره‌اش در اين عالم محبّت و مودّت و اشتياق بود ، و در آن عالم راحت وصل بىزحمت فراق بود . ديگر درختى كه بيخش در ثرى دولت بود ، و شاخش در ثرياى همّت بود ، و مددش از چشمهء فوّارهء صفوت بود ، و انوارش از انوار حقيقت بود ، و اوراقش از اوراق شريعت بود ؛ چه عجب اگر /
a
55 / ثمره‌اش در اين عالم مكاشفت و مشاهدت بود ، و در آن عالم مواصلت و رؤيت بود . ديگر درختى كه بيخش در زمين كفايت بود ، و شاخش در آسمان رعايت بود ، و مددش از چشمهء عنايت بود ، و كارنده‌اش بدايت بود ، و دارنده‌اش حمايت بود ، و انوارش از هدايت بود و اوراقش از ولايت بود ؛ چه عجب اگر ثمره‌اش در دنيا شهادت بود ، و در عقبى سعادت بود . ديگر درختى كه اصلش در زمين وصل بود و شاخش در آسمان فضل بود و مددش از چشمهء انس بود ، و انوارش از عالم قدس بود ؛ چه عجب اگر ثمره‌اش در اين عالم ولا بود ، و در آن عالم بقا و لقا بود . كه داند كه در اين خاك چه ودايع است ، دريغ بود كه از اين عالم بر وى در عين اضاعت روزگار گذاشته و از اين بضاعت با خطر ، بىخبر بوده . من ظنّ انّ نعمة اللّه عليه فى مطعمه و مشربه و ملبسه و منكحه فقد قصر علمه و حضر عذابه . پندارى كه همه كار اين است كه تو در وىاى و بس ، لامر ما جدع قصير انفه . ترا شرط آن است كه حرّاس شريعت و حقيقت ، جمله بر حواس و انفاس خود برگمارى ، نفسى از انفاس خود ضايع بنگذارى ، ميتين مجاهدت برگيرى و آن سنگ را كه در پيش چشمهء دل حجاب گشته است