حديث عشق بتحقيق خود در اين سراى نتوان گفت ، سرايى كه ساخت وى خود از كفى كفك بود و سقف وى از پارهاى دود ، و نور وى از جمادى ، و حيات وى به قطرهاى بود 48 ، در وى حديث عشق كى توان گفت ؟
اى درويش ! عشق جز با دل ستد و داد نكند ، و عاشق جز بر جان خود بيداد نكند .
جوهر عشق از آب گرد برآرد و از خانهء آتش باد سرد برآرد ، و هر دو كون ذرّهء عشق را پاى ندارد . دريغا كه اگر ذرّهء عشق نصيب تو آمدى ليكن كجاست در عالم ذرّهء عشق .
آن پيرى گفت : از غيب خود يك ذرّه عشق بيش به صحرا نيامد ، گرد همه عالم بگشت ، كس را اهل خود نديد ديگر بار به غيب باز شد .
بيت
عشقى ز كمين غيب سلطانوش خوش * آورد به من حمله چونى بر آتش 49
باز بو يزيد گفت - قدّس اللّه روحه : شبى از زاويهء خود بيرون آمدم ، پاى بنهادم تا حلق 50 به عشق فروشدم . آن اوّل چه بود ، و اين دوم چه . آن جلال حضرت بود كه بر آن پير آشكارا كردند ، و اين جمال درگاه بود كه بر اين ديگر جلوه كردند . 51
اى درويش به حقيقت دان كه محبّت آب هر دو عالم ببرد . در عالم عبوديّت بهشت و دوزخ را قدر است ، امّا در عالم محبّت هر دو را ذرّهاى قدر نيست . هشت بهشت به آدم صفى دادند ، به دانهء گندم بفروخت ، و رخت همّت بر تخت بخت نهاد 52 ، و آمد تا سراى اندهان .
آوردهاند كه عيسى - صلواتاللهعليه - برگذشت بر آن سه كس ؛ ايشان را ديد ضعيف و نحيف گشته ، ذبولى و نحولى بر ايشان ظاهر شده ، ايشان را پرسيد كه سبب اين نحول و نحافت شما چيست ؟ گفتند : الخوف من النّار . روح الله گفت : حق على الله ان يؤمن الخائف .
چون از ايشان در گذشت ، كس ديگر را ديد نحول و ذبول ايشان زيادتتر ، پرسيد كه سبب نحول چيست ؟ گفتند : الشوق الى الجنّة ، فقال : حقّ على اللّه ان يعطيكم ما ترجون . چون از ايشان در گذشت ، سه كس ديگر ديد نحول و ذبول ايشان زيادتتر ، كانّ على وجوههم المرايا من النّور ، گفتى : رويهاى ايشان آيينههاست از نور ، فقال : ما الّذى بلغ بكم ما ارى ؟
قالوا حبّ اللّه تعالى . فقال : انتم المقرّبون ، انتم المقرّبون ، انتم المقرّبون . مقرّبان درگاه عزّت شماايد ، خاصگان حضرت ربوبيّت شماايد .