تو را در وجود آورندى و دست گرفتندى و به بهشت بردندى 65 ، ذرّهاى لذّت نيافتى . دليل بر اينكه آدم رفت و لذّت نيافت آن روز كه بر تخت بخت در فردوس اعلى بنشينى و پاى گرد زنى ، و منقاش لطف بگيرى و خار يكانيكان از پاى بيرون كنى 66 و مىگويى : دريغ كه اين خار در پاى شد و در جان نشد .
روندگان لذّت آنگاه بيابند كه به مقعد صدق و معهد لطف رسند و او جلّ جلاله به خودى خود ندا مىكند كه اى دوستان ما رنجكهاتان رسيد بعينى ما يتحمّل المتحمّلون و من اجلى اعزّ علىّ ما تحمّلتم . آن رنجكها 67 كه به شما رسيد من مىديدم ، آنگاه داود را گويد : قم فمجدنى بذلك الصوت الرحيم . يكى دوستان ما را در بوستان لطف به آواز خوش خويش 68 ميزبانى كن ، مايدهء رحمان /
a
36 / و دعوت چنان و ضيافت چنان و سماع چنان و قبول چنان ، مزامير انس فى مقاصير قدس بانواع التّحميد و الوان التمجيد . مريد به مراد رسيد آب به آبخانه باز شد ، مرغ به سوى آشيانه شتافت ، دودها برخاسته ، گردها بنشسته ، كار به اين باز آمد كه العبد و الرّبّ و الرّبّ و العبد .
اختلاف نسخهها
شرح
( 1 ) . مر : صفت
( 2 ) . مج : منفعت خلق را گرفتن
( 3 ) . آ : خلاف
( 4 ) . مر : به نزديك حاكم آمد
( 5 ) . آ : از وى
( 6 ) . آ : حاكم گفت
( 7 ) . مر : قوم خود رفت
( 8 ) . آ : مىنهى
( 9 ) . آ : بازگذار
( 10 ) . آ : جماعتى از زنان
( 11 ) . مر : مىخوردند
( 12 ) . مر : مردى نزديك
( 13 ) . آ : به داشتن
( 14 ) . آ : در من
( 15 ) . آ : « از دور » ندارد
( 16 ) . مر : از تغيّر گرفته بود
( 17 ) . آ ، كب : به جهدى تمام + نتوانستم
( 18 ) . مر : بنشستم تا در اين
( 19 ) . آ :
بكرد
( 20 ) . آ ، مج : بدهم
( 21 ) . آ : و هر بار كه خواستى كه بخورد
( 22 ) . آ : بده
( 23 ) . آ : بيمارى ضعيف
( 24 ) . آ : بيمارى ضعف يقين
( 25 ) . آ : بر روى آب كه رفت
( 26 ) . كب : آويزش است
( 27 ) . آ : مىداشتهايم
( 28 ) . مج ، آ : وجود بلا
( 29 ) . آ : « خداع » ندارد
( 30 ) . آ : لطف ربّانى
( 31 ) . آ : تافت
( 32 ) . آ : هوششان را
( 33 ) . آ : بردار كنم
( 34 ) . مج : نظر پاك او به او رسم
( 35 ) . آ ، مج : سپيد نو
( 36 ) . مر : خون بر جامهء سپيد
( 37 ) . آ : در آن سينه او
( 38 ) . مر : معاد را طاعون بر دست بديد در روى مىماليد
( 39 ) . آ : بىآزرم كه
( 40 ) . آ : در رفتم
( 41 ) . آ : بر ضرب او
( 42 ) . آ : از عراق + چنين گفتند
( 43 ) . مج ، آ : پادشاهزادگان
( 44 ) . آ : آن قصر
( 45 ) . آ : نه راه راز است
( 46 ) . آ : سنگى سنگدان
( 47 ) . مج : مىبايد كرد
( 48 ) . آ : مىبايد شنيد
( 49 ) . آ : مىبايد بود
( 50 ) . مر : دل با خداى دار . آوردهاند
( 51 ) . آ : نانباى
( 52 ) . آ : اى مردى اين چه
( 53 ) . آ : قوىدل
( 54 ) . آ : نداشت راست
( 55 ) . آ . دو تا شده
( 56 ) . آ ، مج : من كار همىسازم
( 57 ) . مج ، آ : ازو
( 58 ) . آ : نيفكندى
( 59 ) . آ : تيرناك نياوردى
( 60 ) . آ : بنشينيد
( 61 ) . آ : آنگه دل از جان برداشت