خداوندا به فضل خويش رحمت كن بر احمد بر * كه بس پرحسرت و دردم و بس غمناك و ناشادم
و له ايضا قدّس اللّه روحه
اى برفته جان و دل در مهر او در باخته * هر چه جز مهر وى است از دل برون انداخته
اى نشسته در وفا و دل نهاده بر اميد * در رضاى او هميشه عيش خود را ساخته
كى تواند بُد كه برگردد رهى از مهر او * فضل و جود و حبّ او در سرّ خود بشناخته
هر بلا كاندر جهان بر من دهند از مهر او * مهر او از گردن من [ بيم جان ] انداخته
دل نهاده بر بلا از هر چه آيد سوى او * اين تن مسكين چو مويى در غمان بگداخته
كى بوَد روزى كه آيد ناگهان بوى وصال * پردهها را بردريده بنده را بنواخته
روز و شب احمد همى در آرزوى روى دوست * خون دل از راه ديده جمله يكسر تاخته
و له ايضا قدّس سرّه
اى دل ارْ مىيار جويى ، جُست را آثار كو * جانِ پُردرد و رُخانِ زرد چون دينار كو
بر سر كويش مجاور روز و شب در جُست او * خون دل بر رخ چكان و نالههاى زار كو
جاه در چاه كن ، كاين هست از شرط طلب * گر تو هستى طالب او بر تو اين آثار كو
كام بايد تا بود در زير گام راهرو * جهدها بايد جهيد و بر تو اين هنجار كو