تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
خود بكفتند چون نوبت به من رسيد كفتم پارهء راست آن بود كه به فقر دوزند نه به زينت چون رقعه اكر به فقر دوزى اكر ناراست دوزى راست بود و سخن راست شنيدن آن بود كى به حال شنود نه به منيت و بجدّ اندر ان تصرّف كند نه بهزل و به زندكانى مر آن را فهم كند نه بعقل و پاى راست آن باشد كه بوجد بر زمين نهد نه بلهو و برسم بعضى اين سخن را بدان سيّد نقل كردند كفت اصاب علىّ خيّره اللّه پس مراد پوشيدن مرقّعه مر اين طايفه را به حقيقت مئونت دنيا باشد و صدق فقر به خداوند تعالى و اندر آثار صحيح واردست كى عيسى بن مريم عم مرقّعه‌اى داشت كى وى را به آسمان بردند و يكى از مشايخ كفت وى را بخواب ديدم با آن مرقّعهء صوف و از هر رقعهء نورى مىدرخشيد كفتم ايّها المسيح اين انوار چيست برين جامهء تو كفت انوار اضطرار منست كى هر * پارهء ازين به ضرورتى بر دوخته‌ام خداى عزّ و جلّ مر هر رنجى را كى بدل من رسانيده است مر آن را نورى كردانيده است و نيز پيرى را ديدم از اهل ملامت بماوراءالنهر كه هر چيزى كى آدمى را دران نصيبى بودى نخوردى و نپوشيدى * چيزهائى خوردى كى مردمان بينداختندى چون ترهء پوسيده و كدوى طلخ و كذر تباه شده و مثلهم و پوشش از خرقه‌هائى ساختى كه از راه برچيدى و نمازى * كردى و از ان مرقّعه ساختى و شنيدم كه بمرو الرود پيرى بود از متاخّران ارباب معانى قوى حال و نيكوسيرت و از بس رقعه‌هاى بىتكلّف كه بر سجّاده و كلاه وى بود كژدم اندر آن بچه كردى و شيخ من رض پنجاه و شش سال يك جامه داشت كى پارهاء بىتكلّف بران مىكذاشتى و اندر حكايات عراقيان يافتم كى دو درويش بودند