كه او را چه مىبايد كردن . باز چون مشاهدت پديد آيد از خويشتن غايب گردد .
و جمله غيبت و حضرت دو حرف است . اما غيبة عن الحبيب حضرة عند غير الحبيب و اما غيبة عن غير الحبيب حضرة عند الحبيب . پس هركه به حق حاضر است از خلق غايب است ، و هركه با خلق حاضر است از حق غايب است . الحق و الخلق لا يجتمعان لان الحق بقاء و الخلق فناء و الفناء و البقاء ضدان و الضدان لا يجتمعان الحق حقيقة و الخلق رسم و الرسم و الحقيقة لا يجتمعان الحق قاهر و الخلق مقهور و القاهر و المقهور لا يجتمعان .
و جمله ببايد دانستن كه يك سر به دو معنى مشغول نباشد .
يا از خلق فارغ بايد تا به حق مشغول باشد ، يا از حق فارغ بايد تا به خلق مشغول باشد يا دو دل بايد تا يكى خلق را باشد و يكى حق را . و اينچنين نتواند بود كه :
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ .
« أفنى الوجود بشاهد مشهوده * أفنى الوجود و كل معنى يذكر »
گفت فانى كرد وجود را به شاهدى كه مشهود آن شاهد فانى كرد وجود را ، و هر معنىاى كه خلق آن را ياد كنند فانى كرد . و شاهد به نزديك اين طايفه آن معنى باشد كه سر به وى نگرد . چنين مىگويد كه وجد صفت من است و من به صفت خويش آنگاه قايم باشم كه به خود قايم باشم . و چون دوست مرا در سر مشاهد گشت از خويش [ 145 ب ] و از صفت خويش فانى گردم . چون فانى گشتم چه خبر دارم .
باز نيمهء بيت چنين مىگويد كه چون شاهد دوست گشتم هر چيز كه خلق آن را ياد كنند از من فانى گردد ، از بهر آنكه مشاهدات سر خود جز ذكر نباشد ، و با ياد كرد دوست ذكر غير دوست محال است ؛ يا از دوست عزيزتر بايد تا ذكر او را بر ذكر دوست بدل آرد ، يا همچون دوست ديگرى بايد تا ذكر او با ذكر دوست مقرون گرداند . چون دوست را مثل نيست با ذكر دوست ذكر غير دوست محال است . و چون از دوست عزيزتر نيست بر ذكر دوست ذكر غير دوست بدل آوردن محال است . پس خلق هر چيزى ياد كنند ، و من از ذكر غير دوست