باز چون مهجورى بينند كه هجر او تازهتر باشد كه از هجر خويش مىنالد هجر ايشان نيز تازه گردد ، بيشتر از آن مهجور بنالند ؛ و باشد كه چون ايشان ناله سازند ، آن مصاب مصيبت خويش فراموش كند ، و آن مهجور هجر خويش فراموش كند در نظارهء نالهء ايشان و اين وجد بر مقدار مصيبت باشد ، هرچند مصيبت عظيمتر وجد سختتر . و وجد فراق بر مقدار محبت باشد . هرچند محبت قوىتر وجد صعبتر .
و اين را مثالى گفتهاند چنان كه آبى كه طحلب آن را روى بپوشانيده باشد ، باد آن را بجنباند و كدورت را از روى آب ببرد صفوت پديد آيد . و نيز ديوانگان را چون خواهند كه بياشورانند زنجير بجنبانند .
و روا نباشد كه هيچكس را به خدا ايمان درست باشد تا به خدا عارف نباشد ، و هركه عارف باشد لامحاله محب باشد ، و چون محب باشد و دوست با وى نباشد از وجد چاره نباشد . پس هركه در خويشتن وجد نبيند او را محبت نيست ؛ و چون محبت نيست معرفت نيست ؛ و چون معرفت نيست ايمان نيست . و اين از بهر آن گفتم كه وجد از رقت قلب خيزد ، و حق تعالى دل كافران را به قسوت صفت كرده است مىگويد :
فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ ؛
و جاى ديگر گفت :
فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً .
باز در كتاب دليل آورد و گفت :
« قال الله تعالى :
فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ
» . و اين دليل است كه دل را بينايى هست .
« و قال سبحانه :
أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ » ،
و اين دليل است كه دل را شنوايى هست و دل همچنان بشنود كه گوش و همچنان بيند كه چشم . باز در كتاب چنين مىگويد :
« فمن ضعف وجده تواجد » . و هركه را وجد او ضعيف باشد در باطن به ظاهر تواجد آرد . باز تواجد را تفسير كرد و گفت :
« و التواجد ظهور ما يجده فى باطنه على ظاهره » . تواجد آن باشد كه بر ظاهر او پديد آيد آنچه باطن او مىبيند يا مىشنود .
« و من قوى تمكن و استكن » . و هركه را وجد قوى باشد متمكن