بازآورد و گفت : انما أشكو بثى و حزنى الى الله . فرج پديد آمد .
تا خلق مىديد [ در ] محنت بود ، چون حق ديد به راحت افتاد . در بلا دير ماند از آنكه دير بازآمد . اگر زودتر آمدى زودتر رستى .
بازگرديم به بيت اين كس كه قايل اين بيت [ 130 الف ] است خويشتن نمىبيند در آنچه هست ، از اين معنى گفت :
« فما الحمد فى ذا و لا ذاك لى »
لكن همه نظارهء منت حق است و مشغول فضل و بر و احسان او از اين معنى گفت :
« و لكن لك الحمد فى ذا و ذاكا »
« قال ابن عبد الصمد [ المحبة ] هو الذى يعمى و يصم » گفت محبت آن باشد كه كور و كر گرداند . باز اين را تفسير كرد و گفت :
« يعمى عما سوى المحبوب فلا يشهد سواه مطلوب » . نابينا گرداند او را از هرچه جز دوست است تا جز دوست هيچچيز را طلب نكند . باز اين را دليل آورد و گفت :
« قال النبى عليه السلام حبك الشىء يعمى و يصم » . دوستى تو چيزى را كور و كر گرداند . ترا خبر اينقدر است ، و در خبر بيان نيست كز چه كور و كر گرداند . يك تأويل ، و الله اعلم ، آن است كه كور گرداند از عيب ديدن و كر گرداند از ملامت شنيدن ، تا چون محبت قوت گيرد اگرچه دوست پرعيب است بىعيب بيند ، و هرچند بلا بيش كند باك ندارد .
و گروهى بزرگان چنين گفتهاند كه ملامت كردن محب را اغرا باشد بر محبت ، و هرچند كه عاشق را ملامت بيشتر كنند عاشقتر گردد . و از اين معنا است كه چون كافران بت را دوست گرفتند به خدايى گرفتند ، و چون دوستى بت بر ايشان غالب گشت كور گشتند ، و عيب آنكه جماد خدايى را نشايد نديدند ، و چون پيغامبران بيامدند و ايشان را ملامت كردند عاشقتر گشتند . تا آن تعجب كه اهل حق را مىبايست آوردن از ايشان به محال ايشان تعجب آوردند به صواب ، و انبيا را گفتند : اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا الشىء عجاب ؛ و همچنانكه اهل حق را از اهل باطل عجب آيد اهل باطل را از اهل حق