مر تلبيس را . اين چنان است كه ابراهيم گفت عليه السلام مر زن خويش را : هذه اختى . و از آنجا اخت دين خواست ، و چنان كه گفت :
هذا ربى ، و از آنجا مراد آن بود : على زعمكم لا فى اعتقادى . و چنان كه گفت : بل فعله كبيرهم هذا ، و از آن مراد تعليق بود به شرط ، يعنى :
ان كان ينطقون فقد فعله كبيرهم هذا ، تا گفت : بل فعله . اينجا وقف است ، يعنى : فعله من فعله . باز گفت : كبيرهم هذا . مهترشان اين است چرا نگاه نداشت .
باز گفت :
فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ .
باز گفت : بل فعله كبيرهم هذا . به خويشتن اشارت كرد كه بزرگترين ايشان وى بود . مستمعان را چنان ظن افتاد كه به بت اشارت كرد . و نيز گفتهاند و لكن اندر اين مقدار كفايت است .
« فعوتبوا عليها » عتاب آمد مر ايشان را به آنچه كردند و گفتند .
« لعلو مرتبتهم و ارتفاع منازلهم » . از بهر بزرگى مرتبت ايشان و بلندى منزلت ايشان . معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، [ 33 الف ] كه بزرگان را به خرد بگيرند و خردان را به بزرگ نگيرند .
ناگرفتن به بزرگ دليل خردى است و گرفتن به خرد دليل بزرگى است . به هر خردى گرفتن نشان بايست است ، و خوار به جاى ماندن نشان نابايست است .
و از اين نيكوتر هست هرك را محل بزرگ نيست ، اگر آلوده بينند باك نيست . باز بر دوست عزيزاند كه آلودگى ديدن روى نيست . نبينى كه چون پدر و مادر را مهر فرزند بود ، همه تزيين و همه تيمار آنجا بود و همه تأديب و همه تثقيف آنجا بود . و چون بر كودك بيگانه مهر نبود هرچند آلوده باشد روا باشد .
« فكان ذلك زجرا لغيرهم » . آن عتاب كردن به ايشان زجر بود مر ديگران را . معنى اين سخن آن است كه ما از ايشان با بزرگى محل ايشان اين مقدار نگذاشتيم از ديگران كه گذاريم . اين تنبيه است مر ديگران را تا غره نگردند و آمن نباشند . و گروهى مر قصهء آدم را تأويل همين نهادند كه حق گفت عز و جلّ ،
وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى
. از آدم با چندانى مقدمات كرامات يكى نگذاشتيم ، از شما كى گذاريم ؟ !