كه من اولياء خداىام .
« و يؤمنهم » . و ايمن گرداند مرا ايشان را .
« انما يجدون فى اسرارهم كرامات و مواهب » . كه آنچه اندر سر خويش همىبينند كرامات و عطا است از خداى تعالى .
« و انها على الحقيقة » . و آنچه هست حقيقت است .
« و ليست بمخادعات » . و خداع و مكر و استدراج نيست .
« كالذى كان للذى اتاه آياته فانسلخ منها » . همچنانكه خداوند عز و جلّ اندر قصهء بلعم و برصيصا ياد كرد . باز گفت :
« لمعرفتهم ان اعلام الحقيقة لا يجوز ان يكون كاعلام الخداع و المكر » . از آنكه شناسند كه علامت حقيقت چو علامت خداع و مكر نباشد .
« لان اعلام المخادعات [ تكون ] فى الظاهر » . از بهر آنكه نشان مخادعات به ظاهر باشد .
« من ظهور ما خرج من العادات » . از پديد آمدن چيزى كه به خلاف عادت باشد .
« مع ركون المخدوع بها اليها » . با آرام گرفتن فريفته به وى .
« فيظنوا انها علامات الولاية و القرب » . گمان برند كه آن علامات ولايت است و نزديكى .
« و هو فى الحقيقة خداع و طرد » . و آن به حقيقت فريفتن باشد و دور كردن .
و شيخ را مذهب اين بود كه گفتى شايد كه ولى بداند كه مرا ولايت است . پس بر اين سؤال آمد كه دون انبيا ايمن نهاند ، اين كس چگونه ايمن گردد يا بداند كه من ممكور نهام ؟ ! از اين سخن همى جواب دهد كه آن كس كه ممكور و مخدوع باشد چو به ظاهر چيزى از كرامات [ 97 ب ] بيايد با آن كرامات آرام گيرد و خويشتن را اهل آن كرامات داند . اين نشان مخدوعى و ممكورى باشد نه نشان ولايت . باز كسى كه ورا محل ولايت باشد با كرامات آرام نگيرد و خويشتن را اهل كرامات نشناسد . و بيشتر از مشايخ اين طايفه اين را منكراند و گويند نشايد كه ولى بداند كه من ولىام از
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1026
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٢٦