السكون اليه و السكون الى الشىء يحجب عن غيره فحاشا المصطفى صلى الله عليه و سلم ان يسكن الى شىء دون الحق فيحجبه ذلك الشىء عن الحق بل كان سكونه الى الحق فيحجبه الحق عما سوى الحق .
و گروهى گفتند از آن معنى گفت : و لا فخر اى افتخارى بالحق شغلنى عن الافتخار بما دون الحق . معنى اين سخن بزرگ است ؛ از بهر آنكه سر مصطفى صلى الله عليه و سلم مستوفاى حق عز و جلّ بود .
ابتداء حالش خود استيفا بود ؛ و هر نفسى بل هر لحظتى بل هر خطرتى زيادت مشاهدت بود ؛ زيادت قرب بود و هرچند مشاهدت زيادتتر از اغيار بعيدتر .
نخست بعد بايد كه از دوست نيايد تا به غير دوست قرب يابد ؛ و از دوست غايب بايد كه بود تا به غير دوست حاضر گردد ؛ و فراغ بايد كه از دوست نيايد تا به غير دوست مشغول گردد .
و اگر همه كون ذره ذره دل گشتى و آن همه قلوب مصطفى صلى الله عليه و سلم [ يك ] قلب گشتى و همم همه خلق با سر وى بازگشتى تا همه يك همت گشتى اندر مشاهدت حق چنان مغلوب و مقهور فانى گشتى كه مر غير حق را اندر [ آن ] سر جاى نماندى . چيزى را كه اندر سر كسى جاى نباشد ؛ خداوند سر را بدان چيز افتخار چگونه باشد ؟ !
تا بزرگان چنين گفتهاند ، الاتصال بالحقايق هو الانفصال عن العلائق و من انفصل عن العلائق اتصل بالحقايق . چون اتصال خويش به حق اندر انفصال خلق ديد و دوستى اقبال خويش [ به حق ] اندر اعراض از خلق ديد به چيزى كه ورا از آن چيز اعراض و انفصال بايست افتخار به وى محال بود . افتخار بدان كسى بايست كه به وى اقبال و اتصال بود . فصار معنى قوله لا فخر كانه قال لا فخر لى بالكون و انما افتخارى بمكون الكون .
و گروهى چنين گفتند كه حق عز و جلّ كه [ هر دو ] كون را : دار فنا و دار بقا را [ بر مراد ] مصطفى صلى الله عليه و سلم نهاد . دليل دار فنا قول خداى عز و جلّ :
فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها
؛ دليل دار بقا را قوله تعالى :
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى
. چون همه زير مراد وى