شايد كه معنى قول جنيد كه گفت : « وجود جهلك عند قيام علمه » اين باشد كه وى را به مشيت وى يافتيم . اگر نخواستى كه من وى را بشناختمى من جاهل بماندمى . پس از آنجا كه منم جاهلم ، مشيت وى مرا عارف گردانيد . و اگر روا بودى كه كسى حق عز و جلّ را وصف توانستى كردن از خود مصطفى صلى الله عليه و سلم بايستى كه مقام قريبتر وى را است . و لا محاله هركه قريبتر عارفتر . پس چون وى را گفتند صف لنا ربك ، با كمال معرفت خويش [ 216 الف ] وصف نكرد ، و لكن فروايستاد تا امر آمد كه :
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
. حق تعالى خود را وصف كرد و آنگاه وى را امر كرد تا گفتهء وى را باز گفت تا جهانيان بدانند كه واصف وى است و موصوف هم وى . خلق از آنجا كه خلقاند واصف نهاند ، و لكن حاكى وصف وىاند . حاكى وصف تا وصف نشنود ، جاهل است . چون وصف واصف شنود عالم شود . و آنگاه وصف كند و آنگاه حكايت كند « وجود جهلك عند قيام علمه » اين باشد .
و دليل اين اصل كه ما نهاديم
« قُلْ »
كه به اول سورت
« قُلْ »
نهاد و وى را فرمان داد كه
« قُلْ »
با وصف ما بگو ، و فريضه كرد بر همه خلق ، همچنانكه وصف به وى بخوانند
« قُلْ »
را بخوانند . تا همچنانكه منكر وصف وى كافر شود منكر
« قُلْ »
كافر شود . و فايدهء اين آن است و الله تعالى اعلم تا خلق بدين قرار بدانند كه از خود وصف نكرد و كسى ديگر وصف كرد ؛ آنگاه وى را امر كرد تا آن وصف را حكايت كند تا بدانند كه آنكه سيد عالم است حاكى وصف است نه واصف .
و چون سيد عالم چنين بود ديگران چگونه باشند . از بهر اين بود كه اندر مقام قرب و مناجات به عجز مقر آمد گفت : لا احصى ثناء عليك .
اگر توانستى گفتن و نگفتى دروغ بودى ، و بر پيغامبر دروغ روا نه .
درست شد كه از عجز گفت : لا احصى ثناء عليك ، اى از آنجا كه منم عاجزم از وصف كردن تو ؛ از بهر آنكه ستودن وصف كردن است ، انت كما اثنيت على نفسك . تو خود را بستاى چنان كه تويى ، كه ترا تو بهتر دانى و هم تو بهتر دانى ستودن . چون جاهلتر از من مرا از تو بپرسيدند ، ترا بيش وصف نتوانم كردن ، تا هم از تو بياموختم