تقدّم شرفى گوئيم « 1 » نه تقدّم زمانى چنان كه مر استاد را بر شاگرد تقدّم شرفى است چنان كه اندر يك زمان نام استادى مر استاد را و نام شاگردى مر شاگرد را اندر يك حال لازم آيد نه پيشتر و نه پستر ، دليل آريم بر آنكه آن عالم داناست بدانچه گوئيم « 1 » آثار صنعت بر حكمت اندر اين عالم اندر تركيب افلاك بتمامتر و راستتر شكلى كه آن شكل مدوّر است و مناسبت اين چهار طبع [ كه ] هر يكى را با ديگرى بروئى « 2 » مخالفت است و همان طبع را با روى ديگر مناسبت تا چون بر وى مناسبت با يكديگر بياميزند و با روى مخالفت همه يكى نشوند كه فايده ازو پديد بيايد « 3 » [ پيداست ] ، مراد از چهار طبع آتش است و باد و آب و خاك ، و آتش گرم و خشك است و خاك سرد و خشك است اين هر دو در خشكى موافقند و در گرمى و سردى مخالف ، و هوا گرم و تر است و آب سرد و تر و در ترى هر دو موافقند و در گرمى و سردى مخالفاند ، و شرح اين در كتاب ديگر گفتهايم « 4 » .
و چون حكمت اندر اين عالم مصنوع پيداست [ و ] درست كرديم كه صانعش آن عالم نخستين است درست شد كه آن عالم داناست دليل آريم بدان كه آن عالم تمامست آنگه گوئيم « 5 » ما مر اين عالم را ناتمام بينيم از بهر آنكه اندرين چيزها پديد مىآيد كه « 6 » بهتر ازين عالم ، چنان كه حيوان پديد مىآيد كه بهتر ازين عالم است ، از بهر آنكه اين عالم از چهار طبع نظم گرفته است هم پهلوى يكديگر و مردم و حيوان از چهار طبع نظم گرفته است نه پهلوى يكديگر بلكه با يكديگر آميخته باشند ، و اگر دو چيز هم پهلوى را منظوم شايد گفتن و اندر نظم خير و صلاح
هامش
( 1 ) نخ : گويم .
( 2 ) نخ : به روى .
( 3 ) نخ : نيايد
( 4 ) رجوع كنيد بزاد المسافرين صفحه 48 طبع كاويانى .
( 5 ) نخ : آنچه گويم .
( 6 ) ظ ، اين « كه » زيادى است .