و امّا عقل و نطق را بر غير معنى مذكور اطلاق نكنند و به همين معنى ناطق فصل مميز انسان است از ساير حيوانات . و مراد ما در اين فصل بيان احوال مفهوم اعمّ است كه مشتركند در آن علم و معرفت و ادراك ، اعنى ؛ صورت حاصله در ذهن .
پس گوييم علم بر دو قسم است : زيرا كه اگر صورت چيزى است كه آن چيز حكم باشد به ايجاب و اثبات چيزى براى چيزى ديگر ، چنان كه زيد نويسنده است چه نويسندگى را ثابت كردهايم براى زيد ، و يا حكم باشد به نفى و سلب چيزى از چيزى ديگر ، چنان كه زيد شاعر نيست چه شاعرى را نفى كردهايم از زيد ، پس صورت آن حكم را تصديق خوانند ، و اگر صورت غير حكم مذكور باشد تصوّر گويند ، چون ملاحظه كردن معنى انسان بىآنكه چيزى براى او اثبات كنيم و يا از او نفى كنيم .
و گاه باشد كه تصوّر گويند و علم به معنى اعمّ خواهند و در اين هنگام تصوّر مقابل تصديق را تصور ساذج گويند . و تحقّق تصديق موقوف باشد به تحقق تصوّر ساذج ، چه تا تصور مفهوم زيد كه منسوب اليه است و تصور مفهوم كاتب كه منسوب است و تصور نسبت ميانشان كه نسبت حكميه است كرده نشود ، حكم بر زيد به ثبوت كتابت يا به سلب آن نتوان كرد . و از اينجا جمعى گمان كردهاند كه تصديق مركب از مجموع تصورات و حكم است ، و حق آن است كه تصورات شرط تصديقند نه شطر او .
و هر يك از تصور و تصديق منقسم شود به نظرى و بديهى چه اگر حصول وى در ذهن موقوف باشد به حصول صورت علمى ديگر سابق كه در وقت تصور علم مطلوب ، غايب تواند بود از ذهن ، تا از آن صورت ذهن منتقل شود به صورت علم مطلوب ، چون موقوف بودن حصول تصور معنى نفس ناطقه ، بر حصول مفهوم جوهر مجرد مدبّر بدن ، و حصول تصديق به اينكه موجود
گوهر مراد ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٥٥